نظریه «جامعه کوتاهمدت» که همایون کاتوزیان برای توضیح تاریخ سیاسی ایران طرح کرده، صرفا یک ابزار تاریخنگارانه نیست. این نظریه، اگر درست فهمیده شود، یکی از دقیقترین چارچوبها برای درک وضعیت امروز ایران است؛ وضعیتی که در آن نه فقط حکومت، بلکه اپوزیسیون و حتی خود جامعه، همگی در منطق کوتاهمدت گرفتار شدهاند.
کاتوزیان نشان میدهد که در تاریخ ایران، دولت اغلب خودکامه و غیرقابل پیشبینی بوده و جامعه نیز در واکنش به این ناامنی ساختاری، به جای نهادسازی پایدار، به رفتارهای بقامحور و موقتی روی آورده است. حاصل این وضعیت، چرخهای تکرارشونده بوده است؛ استبداد، انفجار، فروپاشی، هرجومرج، و بازگشت دوباره استبداد. این چرخه نه محصول نیت افراد، بلکه نتیجه ساختار قدرت است و مستقل از بازیگران بازتولید میشود.
از مشروطه تا امروز، هر تلاش جدی برای خروج از این چرخه یا با سرکوب زودهنگام مواجه شده، یا به دلیل فقدان نهادهای پایدار از درون فروپاشیده است. اما در تاریخ معاصر، نقطه عطف این الگو را باید پس از ۱۳۸۸ دید. جنبش سبز آخرین تلاش معنادار برای حل بحران در چارچوب قانون و اصلاح نهادی بود. مطالبه اصلی، اجرای قانون و بازگشت رای مردم بود. پاسخ حاکمیت اما حذف کامل این مسیر بود. از آن لحظه، افق اصلاحات عملا بسته شد.
دهه ۹۰ شمسی، دهه کوتاهمدتتر شدن سیاست بود. اعتراضهای ۹۶ و ۹۸، انفجاری، بیافق و فاقد امکان انباشت تجربه سیاسی بودند. جامعه آموخته بود که هزینه کنش بلندمدت بالاست و دستاورد پایدار ندارد. دولت نیز به جای حل بحران، به مدیریت واکنشی آن روی آورد؛ نه چشماندازی ارائه شد و نه قرارداد تازهای شکل گرفت.
جنبش زن، زندگی، آزادی یک گسست واقعی بود. این جنبش از رقابتهای سیاسی بیرون نیامد، بلکه از دل زیست روزمره، بدن و کرامت انسانی برخاست. اما پاسخ حکومت بار دیگر همان منطق کوتاهمدت بود؛ سرکوب، فرسایش زمان و انکار مسئولیت. نه اصلاح، نه گفتوگو. نتیجه، تعلیق بود. جنبشی که نه شکست خورد و نه به پیروزی نهادی رسید.
در خیزش ۱۴۰۴، این منطق به عریانترین شکل خود را نشان داد. حکومت نشان داد که برای حفظ بقا، آماده است در زمانی بسیار فشرده به خشونت حداکثری متوسل شود و بیش از ۳۰هزار نفر را قربانی کند. مسئله این واقعیت است که حکومت، توان و آمادگی اعمال خشونت گسترده را دارد و برای آن هیچ افق اخلاقی یا سیاسی قائل نیست. این نقطه اوج حکومت کوتاهمدت است؛ حکومتی که آینده را آگاهانه میسوزاند تا امروز را کنترل کند.
اما اتفاق تازه فقط در سوی حکومت رخ نمیدهد. اپوزیسیون نیز دچار شکافی عمیق شده است؛ شکافی که بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، زمانی است. بخشی از اپوزیسیون به منطق فوریت مطلق رسیده است. در این نگاه، هر روز بقای حکومت معادل جنایتی تازه است و بنابراین باید به هر قیمت ممکن، همین امروز پرونده حکومت بسته شود.
این بخش از اپوزیسیون که خود را حول بازگشت به پهلوی و رهبری رضا پهلوی تعریف میکند، بهشدت تحت سلطه گفتمان پوپولیستی و لمپنی قرار گرفته است. سیاست در این فضا به وفاداری تقلیل یافته است؛ یا با پهلوی هستی یا با جمهوری اسلامی. هر صدای سومی حذف میشود. فحاشی جای استدلال را گرفته و برچسبسازی، ابزار خاموشکردن نقد شده است.
شعارهایی مانند «مرگ بر سه مفسد؛ ملا، چپی، مجاهد» صرفا فحش سیاسی نیستند. اینها اعلام حذفاند؛ حذف فکری و اخلاقی هر نیرویی که حاضر نیست در دوگانه ساختهشده حل شود. واژه «چپ» یا «چپول» دیگر نشانه یک موضع سیاسی نیست، بلکه دشنامی برای بیرون راندن منتقد از دایره مردم است. این منطق، به شکلی نگرانکننده، یادآور همان منطق انقلابی ۵۷ است که قرار بود نفی شود.
پارادوکس در همینجاست. جریانی که انقلاب ۵۷ را سرچشمه تمام بدبختیها میداند، دقیقا همان الگو را بازتولید میکند؛ ناجیمحوری، سادهسازی سیاست، حذف رقیب و امید بستن به یک لحظه گسست. حتی مداخله خارجی نیز در این منطق به ابزار رهایی بدل میشود. تا آنجا که بخشی از این بدنه، آشکارا از دونالد ترامپ یا دیگر قدرتهای خارجی میخواهد به ایران حمله کنند و حکومت را ساقط کنند. این نهایت کوتاهمدتگرایی سیاسی است؛ سقوط امروز، بدون مسئولیت فردای ویرانی.
در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون قرار دارد که به جمهوری باور دارد و بر گذار مشارکتی تاکید میکند. این نیروها، که عموما تجربه و سابقه فعالیت سیاسی دارند، معتقدند بدون مشارکت همه نیروها، بدون پذیرش تکثر و بدون مهار خشونت، تاریخ دوباره تکرار خواهد شد. مخالفت آنها با مداخله خارجی نه از سر رمانتیسم، بلکه حاصل تجربه تاریخی است.
اما این بخش، با وجود عقلانیت تحلیلی، در جامعهای سخن میگوید که دیگر طاقت انتظار ندارد. زبانش بلندمدت است، اما مخاطبش کوتاهمدت شده است. همین شکاف، آنها را در موضع ضعف قرار داده و میدان را به گفتمانهای هیجانی واگذار کرده است.
نزاع امروز اپوزیسیون، در نهایت نزاع میان اخلاق و بیاخلاقی نیست؛ نزاع میان دو نوع اخلاق است. اخلاق فوریت که میگوید هر روز بقا، جنایتی تازه است و باید هر طور شده پایان یابد، و اخلاق مسئولیت که هشدار میدهد پایان دادن به جنایت، اگر بدون مهار آینده باشد، میتواند خشونتی گستردهتر و مهارنشدنی تولید کند.
جامعه کوتاهمدت دقیقا در جایی بازتولید میشود که اخلاق فوریت، اخلاق مسئولیت را حذف میکند. جایی که هم حکومت، هم اپوزیسیون و هم جامعه، هر سه افق را از دست میدهند؛ یکی برای بقا، یکی برای شکستن بنبست، و یکی برای صرفا زنده ماندن.
بحران امروز ایران، بحران انتخاب میان سلطنت و جمهوری نیست. بحران، انتخاب میان سیاست کوتاهمدت و امکان ساختن آینده است. تا زمانی که مخالفان استبداد زبان حذف، فحاشی و دوگانهسازی را وام بگیرند، حتی اگر پرچم آزادی در دست داشته باشند، خطر بازتولید همان چرخه تاریخی همچنان پابرجا خواهد ماند.