در سالهای اخیر، ایده «بازگشت سلطنت» و طرحهای تغییر رژیم به یکی از موضوعات بحثبرانگیز میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، بهویژه در خارج از کشور، تبدیل شده است. هواداران این پروژهها تلاش میکنند با الگوبرداری از مدلهای موفق اروپایی—از سلطنتهای مشروطهای مانند بریتانیا و سوئد تا تجربه بازسازی آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم—این تصور را ایجاد کنند که ایران نیز میتواند با بازگرداندن سلطنت یا اتکا به حمایت خارجی به ثبات، دموکراسی و نوسازی سیاسی برسد.
اما آیا این مقایسهها با شرایط، تاریخ و بافت اجتماعی ایران امروز همخوانی دارد؟ آیا واقعاً میتوان چه در طراحی حکومت آینده و چه در گذار از نظام کنونی، ایران را با این الگوهای اروپایی سنجید؟ یا این مدلها، با نادیده گرفتن حافظه تاریخی و مطالبات واقعی جامعه ایران، بیش از آنکه راهحلی جدی باشند، نوعی سادهانگاری و رویافروشی سیاسیاند؟
برای پاسخ به این پرسش، باید به تفاوتهای بنیادین میان ایران پیش و پس از انقلاب ۵۷ نگاه کرد.
از زمانی که مشروطه در ایران به قانون تبدیل شد، نهاد سلطنت بارها آن را تحت فشار قرار داد: از به توپ بستن مجلس اول به فرمان محمدعلیشاه با حمایت روسیه، تا سرکوب آزادیها و محدودیتهای شدید در دوره رضاشاه با پشتیبانی بریتانیا، و سرانجام کودتای ۲۸ مرداد که با حمایت آمریکا و بریتانیا صورت گرفت و قدرت مطلقه را به محمدرضا شاه بازگرداند.
در مقابل، در بریتانیا و کشورهای اسکاندیناوی، سلطنت پس از اصلاحات تدریجی پذیرفت که صرفاً نقشی نمادین داشته باشد و قدرت واقعی را به پارلمان و مردم واگذار کند. پس از تثبیت این نظامها، دیگر نشانهای از تلاش سلطنت برای بازگشت به قدرت یا سرکوب نیروهای دموکراتیک دیده نمیشود.
برای بخش بزرگی از جامعه ایران، سلطنت یادآور سرکوب، دیکتاتوری، کودتا و تمرکز قدرت موروثی است. حافظه تاریخی مردم، سرکوبهای گسترده را از یاد نبرده است. هرچند در روایتهای تبلیغی و تاریخنگاری رسانههایی مانند «منوتو» از رضاشاه چهرهای نوگرا و سازنده به نمایش گذاشته میشود که پل، جاده و ساختار اداری ایجاد کرد، اما جامعه ایرانی همه ابعاد آن دوران را به یاد دارد. هم نوسازی و هم سرکوب گسترده. جامعهای که خونش پای درخت مشروطه ریخته بود، فراموش نکرده است که رضا شاه با رهبران و کنشگران همان جنبش چگونه برخورد کرد؛ از سردار اسعد بختیاری، صمصامالسلطنه تا تقی ارانی و حسن پیرنیا ، و ایرج اسکندری، بزرگ علوی و … لیست بلندی از سرکوب در کارنامه رضاشاه وجود دارد.
جامعهای که در بزنگاههای تاریخی «مرغ سحر» و «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را زمزمه میکند، نشان میدهد که خاطره سرکوب آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حافظه جمعیاش زنده است؛ دیکتاتوریای که با وجود خدمات عمرانی، تیشهای عمیق به ریشههای مشروطهخواهی و آزادی زد.
محمدرضا شاه نیز همان مسیر را ادامه داد و با کودتای ۲۸ مرداد، ضربهای عمیقتر به نهال مشروطه زد. هرچند در برنامههای مدرنیزاسیون و توسعه اقتصادی نقش پررنگی داشت، اما در بهترین حالت «دیکتاتوری مصلح» بود که آزادیهای سیاسی، اجتماعی و رسانهای را بهکلی از میان برد. سرکوب مخالفان، از مصدق و شایگان تا اخوان ثالث و شاملو، از جبهه ملی و حزب توده تا اصناف کارگری و نویسندگان، گسترده و بیامان بود. اگر جامعه امروز هنوز، «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت» را زمزمه میکند، نشان میدهد که خاطره سرکوب آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حافظه جمعیاش زنده است و با چند مستند تبلیغاتی پاک نمیشود.
این حافظه تاریخی زنده مانده، زیرا سرکوب تنها به یک جناح سیاسی محدود نبود و همه عرصههای جامعه را دربر گرفت. از مجلس فرمایشی و حزب واحد رستاخیز تا سانسور شدید مطبوعات، از شکنجه در اتاقهای ساواک تا خفقان در دانشگاهها. فضای عمومی چنان بسته شد که حتی کوچکترین اعتراض تحمل نمیشد. میراث آن سالها فقط مسدود کردن مسیر آزادی نبود، بلکه شکلدادن به جامعهای بود که به ترس، تملق و خودسانسوری خو گرفت. همین است که هر بار سخن از دموکراسی و آزادی به میان میآید، خاطره آن شبهای تاریک و دیوارهای بلند دوباره زنده میشود و یادآور این حقیقت تلخ است که «پیشرفت بدون آزادی سیاسی و اجتماعی» تنها یک وعده توخالی است.
پس مقایسه نهاد سلطنت و رابطهاش با مشروطه با کشورهای اسکاندیناوی و بریتانیا به هیچ عنوان دقیق نیست، چون در این کشورها سلطنت نهادی ریشهدار و حاصل توافق تاریخی و اصلاحات تدریجی است که طی صدها سال به نهادی نمادین و محدود تبدیل شده است اما در ایران همه پادشاهان بعد از مشروطه اولین تلاششان از بین بردن دستاوردهای مشروطه بود.
مشکل دیگر این قیاس، نادیده گرفتن واقعیت انقلاب ۵۷ است. این انقلاب تنها جابهجایی قدرت نبود، بلکه شکستن هیمنه و قداست نهاد سلطنت بود. سلطنتی که شاه خود را «سایه خدا» میدانست و این باور در میان اکثریت جامعه مشروعیت داشت. منابع تاریخی نشان میدهند که حتی در زمان اعتراض به سیاستهای شاه، در سطح عاطفی و روانی این قداست پابرجا بود. وقتی ناصرالدینشاه ترور شد، بخش بزرگی از جامعه آن را مصیبتی بزرگ دانست و او را «شاه شهید» خواند، چون تصور تعرض به «ظلالله» هم دشوار و هم وحشتآفرین بود. هرچند برخی از روشنفکران قاتل را قهرمان عدالتخواهی میدیدند، اما سلطنت برای جامعه ستون اصلی نظم سیاسی به شمار میرفت. انقلاب ۵۷ اما این مرحله را پشت سر گذاشت.
اگر قرار باشد ایران پس از انقلاب ۵۷ با تجربهای در اروپا مقایسه شود، بیتردید نمونه فرانسه پس از انقلاب ۱۷۸۹ آموزندهتر است. انقلاب فرانسه نهتنها سلطنت را بهعنوان نظام سیاسی برانداخت، بلکه قداست و مشروعیت اخلاقی آن را در چشم مردم شکست. سلطنت به قدرتی زمینی و قابل نقد تبدیل شد و تلاشهای بازگرداندن آن—از لوئی هجدهم تا شارل دهم—با شکست و بیثباتی روبهرو شد، زیرا جامعه دیگر سلطنت را نهاد مشروع خود نمیدانست. این تغییر فقط در سطح قدرت نبود، بلکه در روان جمعی و حافظه تاریخی فرانسه تثبیت شد.
ایران پس از ۵۷ مسیری مشابه پیمود. انقلاب—با همه خشونتها و هزینههایش—اصل مشروعیت سلطنت موروثی را از بنیاد زیر سؤال برد و آن را بیاعتبار کرد. تجربه دو قرن اخیر سلطنت، که با دو انقلاب مهم (مشروطه و ۵۷) و سرکوب همراه بود، حافظه جمعی جامعه را تسخیر کرده است. این خاطره همچنان میپرسد: «چه تضمینی وجود دارد که سلطنت دوباره به قدرتی مطلقه و سرکوبگر بدل نشود؟»
به همین دلیل، تلاش برای مشابهسازی ایران امروز با بریتانیا، سوئد یا حتی ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، نهتنها تحلیلی دقیق ارائه نمیدهد بلکه با نادیده گرفتن واقعیت جامعه، به نوعی رویافروشی سیاسی بدل میشود که توان پاسخگویی به دغدغههای واقعی مردم را ندارد. چگونه میتوان مردم ایران امروز را با ژاپنیهای دهه ۱۹۴۰ مقایسه کرد که بدون تردید جان خود را فدای امپراتور میکردند؟ این قیاسها بیش از آنکه راهی به آینده نشان دهند، واقعیت جامعه ایران را نادیده میگیرند.
بنابراین، رویای بازگشت سلطنت به سبک سوئد یا بریتانیا بیش از هرچیز یک تبلیغ فریبنده است. انقلاب ۵۷، همانطور که انقلاب فرانسه «طلسم سلطنت» را شکست، مشروعیت سلطنت را برای همیشه از میان برد. هر تلاشی برای بازگرداندن آن، نهایتاً به بحران و خشونت منجر خواهد شد، نه به دموکراسی و ثبات.
نکته اینجاست که رضا پهلوی، بهعنوان بازمانده خاندان پهلوی، بیش از آنکه یادآور دستاوردهای مشروطه باشد، نماد همان سرکوب و انکار آزادیهای سیاسی است. تاریخ فراموش نمیکند که بزرگترین دشمنان مشروطه سلطنتی در ایران، پهلویها بودند. سلطنت پهلوی، با وجود پذیرش قانون اساسی مشروطه روی کاغذ، در عمل با استبداد فردی، سرکوب مخالفان، کنترل مطبوعات و محدود کردن احزاب تعریف شد. رضاشاه مجلس را به ابزاری فرمایشی بدل کرد و محمدرضا شاه در واپسین سالهای حکومتش آشکارا اعلام کرد «ایران فقط یک حزب دارد»: حزب رستاخیز.
برای مخاطب جوان امروز، این مقایسه روشنگر است. مدل «مشروطه سلطنتی» پهلوی هیچ شباهتی به سلطنتهای مشروطه مدرن اروپا نداشت، بلکه همان الگویی بود که جمهوری اسلامی پس از ۵۷ جایگزین کرد. در هر دو نظام، قانون اساسی و نهادهای انتخابی فقط روی کاغذ بودند و قدرت واقعی در دست حاکمی متمرکز و غیرپاسخگو بود که هرگونه رقابت و آزادی سیاسی و اجتماعی را سرکوب میکرد. همانطور که آیتالله خمینی گفت «حزب، حزبالله است و دیگر هیچ حزبی نیست»، محمدرضا شاه هم اعلام کرد «هر کس عضو حزب رستاخیز نیست، ایرانی نیست.»
این شباهت اتفاقی یا شخصی نبود. در هر دو مورد، قدرت متمرکز و غیرپاسخگو اصل مشروطهخواهی—یعنی محدودیت قدرت، پاسخگویی و حاکمیت قانون—را به ابزاری نمایشی تقلیل داد. سلطنت پهلوی در ایران نه سلطنتی نمادین و پارلمانی مانند بریتانیا یا سوئد، بلکه شکلی از تمرکز قدرت موروثی و فردی بود که آزادیهای سیاسی و اجتماعی را برنمیتافت.
رضا پهلوی ادامه همان الگوست. اگرچه مدعی دموکرات بودن است و میگوید مردم ایران باید آینده خود را انتخاب کنند، اما از عنوان «شاهزاده» دست نمیکشد. این اصرار، برخلاف ادعاهایش، بازتولید همان قدرت موروثی و غیرپاسخگوست. اگر قرار است مردم در ایران آینده آزادانه و برابر انتخاب کنند، چرا باید از همین امروز یک لقب سلطنتی بهطور رسمی و دائمی برای یک فرد پذیرفته و تثبیت شود؟ این رفتار نشان میدهد که حتی در سطح نمادین نیز حاضر به کنار گذاشتن امتیاز و جایگاه موروثی خود نیست.
این نکتهای ظریف اما کلیدی است وقتی کسی از «انتخاب مردم» سخن میگوید اما از همان ابتدا هویت و هدف سیاسیاش را به سلطنت گره میزند، در واقع نشان میدهد که این «انتخاب» قرار است در چارچوبی از پیش تعیینشده انجام شود و نهایتا، رفراندوم وعدهدادهشده فقط ابزاری خواهد بود برای رسمیکردن سلطنت.
یکی دیگر از جنبههای اساسی در مدل مورد نظر هواداران سلطنت، اتکا به مداخله نیروی خارجی برای عبور از جمهوری اسلامی است. در این مدل، حمایت خارجی نه ابزاری جانبی، بلکه رکن اصلی قدرتیابی به نظر میرسد. رضا پهلوی که خود را «رهبر» ایران معرفی میکند، عملاً بهدنبال کسب قدرت از بیرون است. او ساعتها وقت و انرژی صرف جلب رضایت رهبران غربی کرده است، از مشاوران ترامپ گرفته تا بوریس جانسون و نتانیاهو، تا به آنان بفهماند حضورش در قدرت برای منافعشان مفید خواهد بود.
به همین دلیل، طرفداران بازگشت سلطنت تلاش میکنند این تصور را بسازند که «دنیا» با چنین طرحی موافق است. برای نمونه، ملاقات اخیر رضا پهلوی با بوریس جانسون، نخستوزیر پیشین بریتانیا، بهعنوان موفقیتی بزرگ تبلیغ شد. بیتردید دیپلماسی و ارتباطات بینالمللی از ملزومات هر اپوزیسیون جدی است—به شرط حفظ کرامت و نه عجز در جلب مداخله. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا جلب رضایت چهرهای مانند جانسون، که حتی حزبش دیگر در قدرت نیست، مهمتر از حل ابهامات درون جامعه ایران و پاسخ دادن به پرسشهای مردم است؟
آیا مشروعیت سیاسی از لابی خارجی به دست میآید یا از تغییرات واقعی در دل جامعه؟ چگونه میتوان ادعای نمایندگی یک ملت را داشت اما گفتوگو و پیوند واقعی با همان مردم را به حاشیه راند؟ حتی کار به جایی رسیده که او به خود اجازه میدهد به نیروهای نظامی «اماننامه» بدهد و مگر چه سناریویی در ذهن طراحان این مدل وجود دارد که نیاز به «اماننامه» برای نظامیان دارد؟ آیا قرار است جابهجایی قدرت همراه با درگیری، سرکوب یا حتی قتلعام باشد که از هماکنون صحبت از «اماننامه» میشود؟ یا نیاز به جذب نیروی نظامی است؟
چرا رضا پهلوی بیش از آنکه توجه خود را متوجه نیروی اجتماعی و بدنه مردمی کند—که طی سه دهه اخیر موجهای متعددی از جنبشهای مطالبهمحور را شکل دادهاند—خطاب اصلیاش متوجه نیروهای نظامی است؟ گویی منطق این مدل آن است که «اگر ارتش یا سپاه از من حمایت کند، بازی تمام است.» اما آیا این نگاه چیزی جز تکرار همان الگویی نیست که رهبر کنونی جمهوری اسلامی طی دهههای گذشته دنبال کرده؟ آیا او هم با نادیده گرفتن خواست و مطالبه جامعه، صرفاً با تکیه بر نیروی نظامی قدرت را حفظ نکرده و هر جنبش و اعتراضی را سرکوب نکرده است؟ اگر قرار است جایگزینی برای جمهوری اسلامی ترسیم شود، چه تفاوتی دارد اگر همان الگوی اتکای صرف به نیروی نظامی فقط با چهرهای تازه بازتولید شود؟
نماد این ذهنیت را حتی در تولیدات رسانهای اخیر او میتوان دید. ویدیویی که با هوش مصنوعی ساخته و در صفحه رسمیاش منتشر شد، تلاشی است برای ارائه تصویری «آزاد» از ایران آینده. آیا این تصویر صرفا وعده «آزادی پوشش» است یا آزادی بیان، سازماندهی سیاسی، رسانه مستقل و مشارکت واقعی؟ جامعه ایران امروز برای رسیدن به آزادی پوشش و حقوق اجتماعی، نیاز ندارد آمریکا از آستین خود یک «چلبی» دیگر بیرون بکشد و جنگی شبیه عراق را به ایران تحمیل کند.
جامعه ایران، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، ساختار اقتدارگرای حاکم را در سطح اجتماعی و فرهنگی به چالش کشیده است. این جامعه نشان داده که راه عبور از وضعیت موجود در مقاومت مدنی، آگاهی جمعی و مطالبهگری گسترده نهفته است، نه در بمباران، اشغال خارجی یا انتصاب رهبران تبعیدی. هر مدلی که این واقعیت را نادیده بگیرد و تغییر قدرت را در اتاقهای فکر خارجی یا با اتکا به نیروی نظامی داخلی تعریف کند، عملاً خطر بازتولید همان اقتدارگرایی را دارد که مردم ایران در تلاشاند از آن عبور کنند.
تمام این مقایسهها که بازگشت سلطنت را شبیه تجربه سوئد، بریتانیا یا حتی بازسازی آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم جلوه میدهند، به جای تحلیلی مبتنی بر واقعیت، نوعی خیالپردازی سیاسیاند. این مدلها با نادیده گرفتن تاریخ خاص ایران و تحولات فکری و اجتماعی چند دهه اخیر، تصویری سادهانگارانه و فریبنده از آینده ارائه میکنند.
واقعیت این است که انقلاب ۵۷ طلسم قداست سلطنت را شکست و مشروعیت قدرت موروثی را برای همیشه از میان برد. جامعهای که بارها بهای سنگین سرکوب، کودتا و خفقان را پرداخته، به سادگی فریب وعدههای بازگشت سلطنتی «مشروطه» را نمیخورد. هر تلاشی برای بازگرداندن آن، چه در پوشش مدرن و چه با اتکا به قدرت خارجی، بیش از آنکه راهی به دموکراسی باشد، نسخهای تازه از همان اقتدارگرایی است که مردم ایران در پی عبور از آناند.
مسیری که از مشروطه تا امروز طی کردهایم نشان میدهد مسئله اصلی ما همچنان پابرجاست: محدود کردن قدرت، پاسخگویی و حاکمیت قانون. همانطور که بیش از یک قرن پیش گفته شد:
«سبب همه خرابیها، بیقانونی است و علاج منحصر به یک کلمه است و آن قانون.»