رضا پهلوی در حال سخنرانی رسمی با پس‌زمینه تیره

چرا رضا پهلوی تنهاست؟

از حمایت عاطفی تا بن‌بست سیاسی: چرا جامعه ایران هنوز به رضا پهلوی اعتماد نمی‌کند؟

علی فاتحی
۳ تیر ۱۴۰۴

در روزگاری که ایران در آستانه‌ خیزش‌های پیاپی، بحران‌های منطقه‌ای و گسست‌های عمیق اجتماعی ایستاده، رضا پهلوی همچنان در خیابان تنهاست. نه فریادهایش در فضای مجازی پژواکی در خیابان دارد، نه فراخوان‌هایش در میدان سیاست صدایی می‌یابد. حتی بسیاری از هوادارانش به فراخوان‌های او برای حضور خیابانی پاسخ نمی‌دهند. چرا مردم ایران—حتی آن‌ها که از جمهوری اسلامی بریده‌اند—به او اعتماد نمی‌کنند؟

پس از دوازده روز جنگ تمام‌عیار و بحرانی که با حملات هوایی اسرائیل آغاز شد و به‌سرعت به تنشی منطقه‌ای، تلفات غیرنظامی و موجی از اضطراب و ناامنی در میان مردم ایران انجامید، سرانجام ظاهرا دو طرف با آتش‌بس موافقت کردند. این جنگ، نه‌تنها توان نظامی طرفین را محک زد، بلکه چهره‌ واقعی بازیگران سیاسی را نیز در برابر چشم مردم عیان ساخت. هرچند هر دو طرف در فضای رسانه‌ای می‌کوشند تصویر مقتدر و پیروزمند از خود ارائه دهند، اما مردم—به‌عنوان ناظران همیشگی صحنه—برداشت خود را از واقعیت در حافظه‌ جمعی‌شان ثبت کرده‌اند.
در این میان، سکوت یا همراهی چهره‌های اپوزیسیون با قدرت‌های مهاجم، صرفاً یک موضع‌گیری سیاسی نبود؛ بلکه بر ذهن و دل مردمی که در دل بحران زیسته‌اند، اثری عمیق گذاشت. و در این میدان، شاید بازنده‌ اصلی کسی نبود جز رضا پهلوی—چهره‌ای که به‌جای محکوم‌کردن حمله‌ نظامی به کشور، آن را «فرصتی طلایی برای تغییر رژیم» نامید.[۱] از سوی دیگر، سفر سال گذشته رضا پهلوی به اسرائیل به دعوت وزیر اطلاعات آن کشور و دیدارش با نتانیاهو،[۲] همراه با حمایت علنی برخی از حامیانش از کشتار غزه و تأیید آشکار همسرش بر حمله‌ مستقیم اسرائیل، لایه‌های تازه‌ای بر تردیدها افزود.  مجموعه این رفتار، موجی از واکنش‌های تند و منفی را در پی داشت؛ حتی در میان جامعه‌ای که با وجود نارضایتی عمیق از جمهوری اسلامی، استقلال ملی را همچنان خط قرمزی می‌داند که نمی‌توان از آن عبور کرد. 

شکاف میان گفتار اپوزیسیون و واقعیت زندگی مردم، هر روز عمیق‌تر می‌شود؛ به‌ویژه وقتی پای چهره‌هایی چون رضا پهلوی در میان است که آینده‌ای را تصویر می‌کنند که نه در عمل ساختار اجرایی دارد و نه در جامعه پایگاه اجتماعی. مردم ایران زیر فشار سنگین اقتصادی، ناامنی شغلی و سرکوب سیاسی قرار دارند. حتی اگر بخواهند برای تغییر اقدامی کنند، ابزار و شبکه‌ای برای حرکت جمعی در اختیار ندارند. در نبود تشکیلات واقعی، هر فراخوانی برای اعتراض محکوم به شکست است. پیام‌هایی که در تلگرام یا توییتر منتشر می‌شوند، بیشتر بُرد رسانه‌ای و احساسی دارند، نه ظرفیت تبدیل‌شدن به کنش سیاسی مؤثر.
در فرهنگ سیاسی ایرانی، حتی مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی نیز یک اصل را محترم می‌شمارند: نباید با نیروی خارجی و متخاصم هم‌صدا شد. تجربه‌هایی چون اشغال ایران توسط متفقین، کودتای ۲۸ مرداد، حمایت غرب از صدام در جنگ، و تحریم‌های فلج‌کننده، حافظه‌ جمعی مردم را شکل داده‌اند. به همین دلیل، حتی سکوت یا حمایت غیرمستقیم از یک حمله خارجی، از نگاه بسیاری خیانت به وطن تلقی می‌شود؛ نه صرفاً خیانت به حکومت.

در این فضا، واکنش رضا پهلوی به حمله اسرائیل – نه‌تنها سکوت، بلکه استقبال از آن در رسانه‌های غربی، برای افکار عمومی نگران‌کننده بود. درست در لحظه‌ای که کشور هدف حمله نظامی است، او نه کنار مردم ایستاد، نه از آن‌ها حمایت کرد؛ بلکه با لحنی سرد و محاسبه‌گر، در موضعی همسو با نیروی مهاجم ظاهر شد. این موضع‌گیری برای بسیاری، حتی منتقدان جمهوری اسلامی، نشانه‌ای از گسست از ملت و نزدیکی به بیگانه بود. دعوت او به قیام، هم‌زمان با بمباران کشور، بیشتر در راستای خواست دشمن تلقی شد تا حمایت از مردم. در جامعه‌ای با حس عمیق میهن‌دوستی، چنین رفتارهایی تنها شکاف رضا پهلوی با مردم را عمیق‌تر می‌کند. حتی مخالفان حکومت کنونی نیز خواهان حفظ استقلال ایران‌اند. اگر قرار باشد بدیل این حکومت شکل گیرد، باید ریشه در مردم و خاک این سرزمین داشته باشد؛ نه در خواست و اراده‌ی بیگانه.

از امید به خیابان تا ترس از تکرار

برای بسیاری از مردم ایران، دعوت به قیام خیابانی دیگر یادآور آرمان آزادی نیست، بلکه زخم کهنه‌ای از خاطرات تلخ و هزینه‌های سنگین گذشته است. حافظه‌ جمعی جامعه، هنوز از سرکوب‌های خونین کوی دانشگاه در سال ۷۸، سال ۸۸، اعتراضات  دی‌ماه ۹۶ و آبان ۹۸، و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ پر است. این رویدادها، فقط برگ‌هایی از تاریخ نیستند. برای خانواده‌هایی که عزیزشان بازداشت، تبعید یا اعدام شد، یا برای جوانانی که در بازجویی‌ها شاهد تهدید پدر و مادر خود بودند، این‌ها زخم‌های زنده‌اند؛ دردهایی که فراموش نمی‌شوند. بسیاری آموخته‌اند که حتی فریاد یک شعار ساده، می‌تواند به بهای آزادی یا جان تمام شود.

وقتی فشار روانی ناشی از سرکوب با سکوت جامعه‌ جهانی و بی‌عملی نهادهای بین‌المللی همراه می‌شود، احساس تنهایی و رهاشدگی در میان مردم شدت می‌گیرد. بسیاری از فعالانی که در آغاز اعتراض‌ها با مردم همراه شدند، به‌تدریج سکوت پیشه کردند یا کنار کشیدند. این بی‌ثباتیِ رفتاری، به شکل‌گیری نوعی بی‌اعتمادی عمیق در بطن جامعه انجامیده است. بااین‌حال، این جامعه تسلیم نشده و به انفعال نرسیده است. مردم ایران امروز با آگاهی و احتیاطی تلخ به شرایط نگاه می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که حضور در خیابان بهایی واقعی دارد، اما تنها زمانی پا به میدان می‌گذارند که احساس کنند آن‌چه به دست می‌آورند، ارزش رنجی را که می‌کشند دارد. دیگر حاضر نیستند جان یا زندگی‌شان را صرف تحقق رویاهای مبهم اپوزیسیونی کنند که خود در میدان نیست و پشتوانه‌ عملی ندارد. در چنین وضعیتی، فراخوان‌هایی که صرفاً بر احساسات عمومی تکیه دارند و از برنامه‌ عملی تهی‌اند، دیگر کارگر نمی‌افتند. مردم نه بی‌تفاوت شده‌اند و نه از خواست تغییر دست کشیده‌اند؛ بلکه منتظر راهی‌اند که هم امنیت نسبی را حفظ کند و هم امید به آینده‌ای بهتر را در دل‌ها زنده نگه دارد.

فاصله رضا پهلوی با واقعیت ایران

با اینکه رضا پهلوی یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های اپوزیسیون است و از نگاه هوادارانش «تنها گزینه‌ی جدی» برای آینده ایران به شمار می‌آید، در داخل کشور با مشکل جدی مشروعیت و نبود سرمایه‌ سیاسی واقعی روبه‌روست. او نه حزب دارد، نه پایگاه تشکیلاتی، نه شبکه‌ای از نیروهای میدانی که بتوانند پیام‌هایش را به عمل جمعی تبدیل کنند. مهم‌تر از همه، گفتمان او بیش از آن‌که با زبان و نیازهای مردم داخل تنظیم شده باشد، برای گوش غربی طراحی شده است؛ مردمی که در دل بحران اقتصادی، فضای امنیتی و بی‌اعتمادی سیاسی زندگی می‌کنند، اغلب احساس می‌کنند این پیام‌ها برای آن‌ها نیست. این شکاف، به‌ویژه در کنفرانس اخیر پاریس آشکار بود: حتی زمانی که رضا پهلوی مردم را به حضور در خیابان فراخواند، پیامش را به زبان انگلیسی گفت، نه فارسی. این انتخاب ساده اما معنادار، نشانه‌ای‌ است از آن‌که اولویت او نه گفت‌وگو با مردم ایران، بلکه جلب‌ توجه ناظران خارجی است. چنین رفتاری بیشتر به یک استراتژی بین‌المللی‌سازی پرونده‌ سیاسی شبیه است تا ایفای نقش یک رهبر ملی که با زبان مردمش، دل مردمش را هدف می‌گیرد.

ابهام در روایت رهبری

این فاصله میان رضا پهلوی و جامعه‌ ایران فقط به زبان و لحن محدود نمی‌شود؛ در سطح برنامه‌ریزی نیز به‌خوبی دیده می‌شود. او بارها از طرح «صد روز اول پس از سقوط جمهوری اسلامی» سخن گفته، اما این طرح دو ابهام جدی دارد.

  • نخست، ضمیر «ما» در سخنانش مبهم است. مشخص نیست وقتی از تصمیم‌گیری و اقدام سخن می‌گوید، چه کسانی را شامل می‌شود. چرا که در عمل، هیچ چهره‌ شناخته‌شده‌ای از طیف‌های گوناگون اپوزیسیون در کنار او نیست—نه فعالان سیاسی باتجربه، نه روشنفکران مستقل، نه حتی تبعیدی‌های اثرگذار. این انزوا، پرسش‌های مهمی درباره توان اجرایی او مطرح می‌کند.
  • دوم، او هرگز روشن نمی‌کند که «چگونه» قرار است از جمهوری اسلامی عبور کنیم. آیا منظورش یک قیام مردمی بدون سازماندهی و رهبری است؟ یا به سناریویی می‌اندیشد که در آن نیرویی خارجی وارد عمل می‌شود و او به‌عنوان رهبر، وارد تهران می‌شود؟ اگر چنین فرضی در ذهن اوست، یک پرسش جدی مطرح می‌شود: آیا رضا پهلوی نمی‌داند که در ذهن جامعه‌ ایران، احترام به یک رهبر ملی با دفاع از استقلال کشور گره خورده است؟ اگر هنوز برخی پدر و پدربزرگ او را با احترام به یاد می‌آورند، دلیلش نقش آن‌ها در حفظ تمامیت ارضی ایران است، نه نزدیکی به قدرت‌های خارجی.

از نگاه بسیاری از فعالان سیاسی، رضا پهلوی نه‌تنها فاقد پایگاه اجتماعی در داخل است، بلکه تجربه‌ عملی در میدان سیاست ایران را نیز ندارد. کسی که در امنیت پاریس یا واشنگتن از «تغییر رژیم» سخن می‌گوید، هرگز طعم سرکوب، تهدید، یا سختی سازمان‌دهی خیابانی را نچشیده است. از سوی دیگر، حتی بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی که لزوماً سلطنت‌طلب نیستند. به‌دلایل تاریخی و تنوع گرایش‌های سیاسی، حاضر نیستند زیر پرچم یک فرد یا جریان خاص بروند. جامعه‌ ایران نه یکدست است، نه مستعد رهبری فردمحور. در نهایت، رضا پهلوی بیش از آن‌که یک بازیگر مؤثر در میدان سیاست ایران باشد، به چهره‌ای رسانه‌ای در خارج بدل شده است؛ گیر افتاده در تله‌ محبوبیت تصویری. تا زمانی که زبان، شبکه و راهبرد خود را با واقعیت ایران هماهنگ نکند، هرچه بیشتر به نمادی بدون قدرت بسیج و بدون اعتبار ملی تبدیل خواهد شد.

رهبر رسانه‌ای یا جایگزین واقعی؟

در فضای سیاسی امروز، هر روز بیشتر شاهد پدیده‌ای هستیم که می‌توان آن را «رسانه‌زدگیِ اپوزیسیون» نامید؛ حالتی که در آن، دیده‌شدن جای کنش واقعی را گرفته است. به‌جای تمرکز بر سازمان‌دهی درون کشور، ایجاد شبکه‌های محلی یا طراحی راهبردهای عملی، بسیاری از چهره‌ها و فعالان اپوزیسیون وقت و انرژی خود را صرف ساخت ویدیو، حضور در رسانه‌ها، سخنرانی‌های آنلاین و تیترسازی خبری کرده‌اند. در این میان، یک خطای رایج هم شکل گرفته: اینکه دیده‌شدن با تأثیر داشتن یکی پنداشته می‌شود. گمان می‌رود اگر کسی زیاد در رسانه‌ها ظاهر شود، حتماً در تغییرات سیاسی هم نقش کلیدی دارد. اما این تصور اشتباه، نه‌تنها به فرسایش اعتماد عمومی در داخل دامن زده، بلکه فاصله‌ مردم ایران با اپوزیسیون را عمیق‌تر کرده است. نتیجه‌ این روند آن است که مبارزه‌ سیاسی، از بطن زندگی واقعی مردم جدا شده و به نمایش‌هایی رسانه‌ای بدل گشته که بیشتر برای مصرف بیرونی است تا همراهی با درد و امید جامعه‌ درون.

وقتی میهن‌دوستی در برابر رادیکالیسم بیرونی می‌ایستد

در حالی‌که اسرائیل به ایران حمله کرده، تنش میان آمریکا و جمهوری اسلامی بالا گرفته، و مردم نگران آغاز یک جنگ بزرگ‌اند، فراخوان رضا پهلوی برای تظاهرات خیابانی، نه‌تنها با حس میهن‌دوستی بخش بزرگی از جامعه همراه نیست، بلکه از نگاه بسیاری—به‌ویژه ملی‌گرایان منتقد نظام—نوعی بی‌توجهی به استقلال ملی و حتی هم‌صدایی با دشمن خارجی تلقی می‌شود. در چنین شرایطی، انتظار طبیعی از هر چهره‌ سیاسی این است که پیش از هر موضع‌گیری دیگر، آشکارا از تمامیت ارضی کشور دفاع کند و حمله‌ نظامی خارجی را محکوم نماید. اما رضا پهلوی نه‌تنها در برابر بمباران اسرائیل سکوت نکرد، بلکه در گفت‌وگویی با شبکه بی‌بی‌سی جهانی، تنها دو روز پس از آغاز جنگ، سخنانی بر زبان آورد که این نگرانی‌ها را تشدید کرد. او در آن مصاحبه گفت: «این جنگ، جنگ علی خامنه‌ای است، نه جنگ مردم ایران.» و اضافه کرد: «در نهایت، هر چیزی که رژیم را تضعیف کند، اتفاق مثبتی است، نه منفی.» خبرنگار در پاسخ پرسید: آیا واقعاً بمباران و کشته‌شدن غیرنظامیان را اتفاقی مثبت می‌داند؟ پهلوی پاسخ داد که هدف این حملات، تهدیدهای رژیم است، نه مردم، و حالا که رژیم تضعیف شده، مردم می‌توانند آزاد شوند، البته به‌شرط آن‌که این‌بار «جهان بی‌تفاوت نماند.» او معتقد که اسرائیل هدفمند بمباران می‌کند.

این حرف‌ها در حالی مطرح شد که اگرچه فرماندهان بلندپایه سپاه و مراکز نظامی هدف بودند، اما هم‌زمان زیرساخت‌های کشور نیز هدف قرار گرفتند و بسیاری از غیرنظامیان نیز جان باختند و هزاران نفر وحشت‌زده از شهرها به روستاها پناه بردند. در چنین فضایی، حتی همراهی کلامی با یک حمله‌ خارجی—هرچند با هدف تضعیف حاکمیت—برای بسیاری از مردم، بی‌توجهی به رنج انسانی و ترجیح منافع سیاسی بر جان انسان‌هاست. این خطای سیاسی، هم از نظر لحن، هم زمان‌بندی و هم مضمون، شکاف میان رضا پهلوی و وجدان ملی جامعه‌ ایران را پررنگ‌تر کرد؛ جامعه‌ای که حتی در اوج مخالفت با جمهوری اسلامی، استقلال و حرمت سرزمین را خط قرمزی می‌داند که نمی‌توان بر سر آن معامله کرد.

از جنبش‌های خودجوش تا بحران آلترناتیو

در ده‌های گذشته، تمامی جنبش‌های اعتراضی بزرگ در ایران بدون دعوت هیچ گروه یا چهره‌ سیاسی آغاز شده‌اند. این حرکت‌ها از دل زندگی واقعی، تجربه‌های مشترک و دردهای روزمره مردم شکل گرفته‌اند، نه بر پایه‌ بیانیه‌های اپوزیسیون یا فراخوان‌های رسانه‌ای. جنبش سبز سال ۱۳۸۸ با فریاد «رأی من کو؟»، اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۳۹۶ با محوریت «نه به گرانی»، خیزش خونین آبان ۱۳۹۸ پس از افزایش ناگهانی قیمت بنزین، و قیام ۱۴۰۱ با شعار «زن، زندگی، آزادی» در واکنش به قتل مهسا امینی، همگی از دل جامعه برخاسته‌اند و مخالفان نظام در شکل‌گیری آن‌ها نقشی نداشتند.
نقطه‌ آغاز این خیزش‌ها همواره یک تجربه‌ تکان‌دهنده بوده: تحقیر، فشار اقتصادی، احساس عمیق بی‌عدالتی و یا مرگ دلخراش مهسا امینی که با خشونت بی‌دلیل حکومت اتفاق افتاد. اما درست از لحظه‌ای که این حرکت‌ها اوج گرفته‌اند، برخی نیروهای سیاسی کوشیده‌اند آن‌ها را به نام خود مصادره کنند یا جهت‌شان را تغییر دهند. رضا پهلوی نیز در هر موج اعتراضی، با انتشار پیام‌ها و ویدیوهای رسانه‌ای تلاش کرده خود را همراه، همدل و حتی بخشی از این جنبش‌ها معرفی کند. اما واقعیت این است که او نه آغازگر آن‌ها بوده، نه سازمان‌دهنده، و نه عاملی مؤثر در تداومشان. این تلاش برای پیوستن به جنبش‌های مردمی پس از شکل‌گیری، بیشتر شبیه سوار شدن بر موجی آماده است تا همراهی با مردم در ساختن آن.[۳]

نه به رهبری کاریزماتیک، آری به مشارکت افقی

برای درک وضعیت امروز جامعه‌ ایران، باید یک پیش‌فرض قدیمی را کنار گذاشت: این‌که جنبش‌های اجتماعی الزاماً نیازمند یک رهبر کاریزماتیک و مقتدرند. گرچه هنوز برخی تحلیل‌گران و فعالان سیاسی بر این باورند که بدون یک چهره‌ در رأس، حرکت‌های اعتراضی به سرانجام نمی‌رسند، اما تجربه‌ سال‌های اخیر در ایران چیز دیگری می‌گوید. جامعه‌ امروز ایران دیگر به ساختارهای قدرت از بالا—چه در قالب حکومت، چه در شکل اپوزیسیون—اعتماد ندارد. این بی‌اعتمادی، مردم را به سمت شکل‌های تازه‌ای از کنش سوق داده: مشارکت افقی، خودسازمان‌دهی، و حرکت‌های محلی و غیرمتمرکز. مردم دیگر در پی «رهبر» نیستند تا از او پیروی کنند؛ بلکه خواهان تغییری‌اند که از دل زندگی روزمره و شبکه‌های واقعی و ملموس بجوشد—از محله‌ها، روابط روزانه، و جمع‌های کوچک و پیوسته. با این حال، بسیاری از جریان‌های سیاسی، چه در داخل و چه در خارج، هنوز با همان نگاه کلاسیک به جامعه می‌نگرند؛ گمان می‌کنند که با صدور بیانیه، ارائه‌ برنامه، یا طراحی ساختار حکومت آینده، می‌توان نیروی اجتماعی ایجاد کرد. این نگاه اما، با تجربه‌ زیسته‌ مردم امروز فاصله‌ای عمیق دارد. همین شکاف، یکی از دلایل اصلی ناتوانی اپوزیسیون در ساختن یک بدیل واقعی و فراگیر بوده است. جنبش سبز یکی از نمونه‌های روشن این واقعیت بود. هرچند چهره‌هایی مانند موسوی، رهنورد و کروبی نقش مهمی در آن مقطع داشتند، اما خود را نه رهبر، بلکه همراه مردم می‌دانستند—و این فقط یک ژست نبود؛ بلکه شناختی درست از تحولات اجتماعی بود. جنبشی که از دل نارضایتی عمومی برمی‌خاست، نه از بالا و نه با ساختارهای سلسله‌مراتبی.
در سال‌های بعد، تلاش گروه‌های سیاسی برای مصادره‌ اعتراضات، اغلب دیرهنگام، سطحی و بی‌پیوند با بدنه‌ جامعه بود و در نتیجه ناکام ماند. تجربه‌ اعتراضات ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ به‌روشنی نشان داد که جامعه‌ ایران دیگر با منطق اقتدار سیاسی شکل نمی‌گیرد، بلکه از درون آگاهی جمعی، تنوع اجتماعی و مشارکت‌های نوپدید رشد می‌کند. و هر پروژه‌ای—چه از بالا، چه از بیرون، چه در قاب رسانه‌ها—اگر به میدان واقعی مردم وصل نباشد، محکوم به بی‌اثری است.

زنان ایستاده، بی‌فراخوان

در جوامعی که به بلوغ سیاسی و اجتماعی رسیده‌اند، این احزاب، اتحادیه‌ها و سندیکاها هستند که نماینده‌ مطالبات مردم‌اند. آن‌ها با ایجاد پیوندهای افقی و ماندگار، شبکه‌هایی از معترضان، منتقدان و کنشگران می‌سازند و جنبش‌ها را به تداوم می‌رسانند. اما در ایران—چه در دوران پهلوی و چه در جمهوری اسلامی—ریشه‌ چنین نهادهایی با خشونت خشکیده شده است. هر دو نظام، به‌جای حمایت از تشکل‌های مستقل، یا آن‌ها را در خود حل کرده‌اند، یا به کلی سرکوب و منحل ساخته‌اند. نتیجه آن است که جامعه‌ ایران امروز از نهادهای واسط تهی شده است. اما این به‌هیچ‌وجه به معنای خاموشی جامعه نیست. برعکس، مردم در دل همین انسدادها، تجربه‌هایی اندوخته‌اند که به آن‌ها قدرت بازیابی، بازآفرینی و پیشروی داده است. یکی از روشن‌ترین نمودهای این «خودیابی اجتماعی» را می‌توان پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» مشاهده کرد. حاکمیت گمان می‌کرد که با سرکوب خونین، تشدید گشت ارشاد، بازداشت‌های خیابانی، نصب دوربین، قطع اینترنت و دیگر ابزارهای کنترلی، می‌تواند جامعه را به وضعیت پیش از ۱۴۰۱ بازگرداند. اما در میدان واقعی، اتفاقی معکوس رخ داد: فضاهای عمومی—از خیابان و مترو تا کافه و مدرسه—به صحنه‌ حضور زنانی بدل شد که تصمیم خود را گرفته بودند؛ بی‌حجاب، آگاه، و ایستاده. این رفتار، نه محصول حزب بود، نه نتیجه‌ فراخوانی از اپوزیسیون. بلکه شکلی از مقاومت نرم، تدریجی، و ریشه‌دار بود. بدون شعار، بدون تجمع، اما عمیق و مؤثر. جامعه، با همین کنش ساده اما سرسختانه، پیام روشنی به حاکمیت داد: 

                       «اگر اجازه نمی‌دهی در نحوه‌ حکمرانی تغییری ایجاد کنم، من جامعه‌ای موازی می‌سازم، با قواعدی که خودم برمی‌گزینم.»

این شکل از کنش، حاصل سال‌ها شکست، تجربه، و یادگیری است. جامعه‌ای که دیگر منتظر اجازه‌ بالا یا نسخه‌ای آماده از سوی اپوزیسیون نیست. مردم دریافته‌اند که «سازمان‌یافتگی» الزاما به معنای حزب و سخنگو و دفتر مرکزی نیست. می‌توان در دل زندگی روزمره هم سازمان‌یافته بود. در شیوه‌ پوشش، در انتخاب سکوت یا کلام، در شیوه‌ مشارکت، و حتی در نوع حضور در یک فضای عمومی. نظام سیاسی برای مهار این جامعه‌ زنده، منعطف و پیش‌بینی‌ناپذیر، هزینه‌های سنگینی پرداخته و با این‌همه هنوز نتوانسته آن را به عقب برگرداند. چرا که جامعه‌ ایران، حتی در غیاب حزب و سندیکا، صاحب حافظه‌ تاریخی، شعور جمعی و اراده‌ای ریشه‌دار برای ساختن آینده‌ای بهتر است.

حمایت عاطفی، نه سیاسی

رفتار بخشی از جامعه‌ ایران در قبال رضا پهلوی را می‌توان «حمایت عاطفی بدون کنش سیاسی» نامید. در شبکه‌های اجتماعی، برخی از ایرانیان علاقه‌ای چشم‌گیر به شخصیت او نشان می‌دهند: ویدیوهایش را بازنشر می‌کنند، سخنانش را تحسین می‌نمایند، و گاه او را «تنها گزینه‌ ممکن» برای عبور از جمهوری اسلامی می‌دانند. این علاقه‌ گاهی از نوستالژی نسبت به تصویری آرمانی از گذشته نشات می‌گیرد، و گاهی حاصل خلا عمیق در صحنه‌ سیاسی امروز ایران است که چهره‌ جایگزینی در آن به چشم نمی‌خورد. حتی برخی از منتقدان سلطنت، در غیاب گزینه‌ای روشن و سازمان‌یافته، رضا پهلوی را نماد امید فرض می‌کنند. اما همین افراد، وقتی نوبت به حضور در خیابان یا مشارکت عملی می‌رسد، اغلب سکوت اختیار می‌کنند. این عقب‌نشینی، تنها ناشی از ترس از سرکوب نیست؛ بلکه ترکیبی است از بی‌اعتمادی ساختاری به امکان‌پذیری تغییر، خاطره‌های تلخ از جنبش‌های سرکوب‌شده، و فقدان کاملِ نهاد، سازمان یا رهبری در داخل که بتوان به آن تکیه کرد.

در چنین فضایی، خواست تغییر رژیم، اغلب نه به شکل کنش جمعی، بلکه در قالب احساسات خام و واکنش‌های لحظه‌ای بروز می‌کند. گاهی در واکنش به حمله‌ یک کشور خارجی، جمله‌هایی مانند «بزنه راحت شیم از دست اینا» به گوش می‌رسد. این جملات، بیش از آن‌که نشانه‌ امید باشند، بازتاب نوعی ناامیدی عمیق‌اند. ناامیدی از توانایی جامعه برای ایجاد تغییر از درون. این وضعیت، نوعی «فرافکنی سیاسی» است؛ جابه‌جایی قدرت فاعلیت از مردم به قدرت‌های بیرونی. وقتی جامعه نه به حکومت اعتماد دارد، نه به اپوزیسیون، و نه حتی به توان خودش، این فرافکنی به‌نوعی پناه‌بردن به بیرون بدل می‌شود. نشانه‌ای است از بحران اعتماد، و هشداری درباره شکاف عمیق میان خواستن تغییر و باور به امکان تحقق آن.

بازگشت به مردم، یا خروج از صحنه؟

این‌که مردم ایران به فراخوان‌ رضا پهلوی پاسخ نمی‌دهند، اتفاقی ساده یا موقتی نیست؛ بلکه نشانه‌ای روشن از چند واقعیت اساسی در فضای سیاسی امروز ایران است.

  • نخست، شکافی عمیق میان گفتار اپوزیسیون و واقعیت زیسته‌ مردم وجود دارد؛ فاصله‌ای که نه فقط زبانی، بلکه تجربی و عاطفی است. مردم، حرف‌هایی را می‌شنوند که با زندگی روزمره‌شان هم‌خوان نیست.
  • دوم، جامعه‌ ایران در سال‌های اخیر، با تکرار سرکوب و ناکامی جنبش‌ها، به عقلانیتی محتاط رسیده است؛ تجربه‌ سرکوب‌ها و هزینه‌های سنگین، مانع آن شده که مردم بار دیگر بی‌برنامه و بی‌پشتوانه به خیابان بازگردند.
  • سوم، میان بدنه‌ جامعه در داخل و نیروهای سیاسی خارج‌ از کشور، نه ساختار ارتباطی مشخصی وجود دارد، نه اعتماد و انسجامی که بتواند کنش جمعی مؤثر پدید آورد. فاصله‌ای که با هر موج رسانه‌ای، نه‌تنها کم نمی‌شود، بلکه گاه عمیق‌تر نیز می‌شود.
  • و چهارم، مدل‌هایی که همچنان بر چهره‌محوری، نمادسازی، و بیانیه‌نویسی تکیه دارند، دیگر کارایی خود را از دست داده‌اند. جامعه‌ای که به‌دنبال سازماندهی درونی، افقی و مبتنی بر کنش روزمره است، با الگوهای کلاسیک رهبری فردی همراه نمی‌شود.

در چنین وضعیتی، اگر رضا پهلوی یا هر جریان اپوزیسیونی بخواهد در میدان واقعی ایران نقشی مؤثر ایفا کند، باید از پایه بازاندیشی کند؛ زبانش را با زبان مردم هماهنگ کند، ابزارهای عملش را با واقعیت میدان تطبیق دهد، و به‌جای تکیه بر پیام‌های رسانه‌ای، شبکه‌ای واقعی، پیوسته و قابل اعتماد در داخل کشور بسازد. اگر این بازنگری صورت نگیرد، نه‌تنها امکان ایجاد رهبری برای او از میان خواهد رفت، بلکه آن چهره یا جریان، به‌تدریج از صحنه‌ سیاسی نیز حذف خواهد شد.نه با سرکوب، بلکه با بی‌اعتنایی جامعه‌ای که دیگر به شعارها گوش نمی‌دهد، بلکه به عمل اعتماد می‌کند.

پانویس
مطالب دیگر
جامعه کوتاه‌ مدت؛ بن‌بست مشترک حکومت و اپوزیسیون

جامعه کوتاه‌ مدت؛ بن‌بست مشترک حکومت و اپوزیسیون

نظریه «جامعه کوتاه‌مدت» همایون کاتوزیان فقط توضیحی برای گذشته نیست؛ این نظریه امروز ایران را عریان می‌کند. جایی که حکومت با خشونت آینده را قربانی بقا می‌کند و بخشی از اپوزیسیون، با اخلاق فوریت و حذف، همان الگوی انقلابی را بازتولید می‌کند که مدعی نفی آن است. بحران امروز ایران

بدلِ جعلی مردم‌سالاری

زبان دموکراسی در ایران امروز، گاه آن‌قدر تکرار می‌شود که معنا از دست می‌رود. برخی واژه‌ها چون «انتخابات»، «حق تعیین سرنوشت» یا «گذار»، دیگر نه حامل محتوا، بلکه نقاب‌هایی برای قدرت‌اند. در پسِ این واژگان، گاه همان نظم آشنای سلسله‌مراتبی ایستاده؛ با چهره‌ای تازه، اما با همان شوق قدیمی برای

بیانیه موسوی و آزمون صداقت اصلاح‌طلبی ایرانی

بیانیه میرحسین موسوی؛ آزمون صداقت اصلاح‌طلبی ایرانی

بیانیه اخیر میرحسین موسوی فراتر از محکومیت حمله خارجی است و جدی‌ترین چالش را پیش‌روی جریان اصلاحات قرار داده است. این موضع‌گیری اصلاح‌طلبان را با این پرسش اساسی روبه‌رو کرده که آیا بدون تغییر در ساختار قدرت، اصلاحات واقعی امکان‌پذیر است یا تنها به معنای سهم‌خواهی در چارچوبی تحمیلی خواهد

«مدل بازگشت پهلوی»: از رویای بریتانیا تا واقعیت فرانسه

در کشوری با حافظه‌ای پر از سرکوب، کودتا و بی‌اعتمادی به مداخله خارجی، سلطنت‌طلبان همچنان مدل‌هایی چون سلطنت مشروطه بریتانیا و اسکاندیناوی یا مداخلات نظامی مانند «آزادسازی» ژاپن و فرانسه را تبلیغ می‌کنند. اما آیا جامعه ایران با این کشورها قابل قیاس است؟ ایران امروز به تجربه تاریخی کدام کشور