از خبر تا جنگ؛ چگونه اینترنشنال ادراک مخاطب را مهندسی می‌کند

روایتی از رسانه‌ای که با بازسازی واقعیت، جنگ را به یک گزینه قابل‌پذیرش تبدیل می‌کند

علی فاتحی
۱۹ فروردین ۱۴۰۵

با تحول فناوری، رقابت رسانه‌ها از سطح انتقال خبر فراتر رفته و به میدان شکل‌دادن به ادراک مخاطب از واقعیت رسیده است. در این میدان، مسئله دیگر فقط سرعت یا دقت نیست، بلکه نحوه قاب‌بندی، برجسته‌سازی و در نهایت بازسازی واقعیت است. رسانه امروز تنها روایتگر نیست؛ در بسیاری موارد، سازنده درکی است که مخاطب آن را به‌عنوان «واقعیت» می‌پذیرد.

در چنین چارچوبی، تلویزیون «ایران اینترنشنال» را نمی‌توان صرفا یک شبکه خبری تلقی کرد. این رسانه با به‌کارگیری تکنیک‌هایی چون فریم‌بندی هدفمند، ساده‌سازی گزینشی و تحریک نظام‌مند احساسات، نه‌تنها چارچوب فهم مخاطب از رخدادها را شکل می‌دهد، بلکه او را به‌تدریج به سمت پذیرش نتایجی معین سوق می‌دهد؛ نتایجی که در عمل با اهداف دولت اسرائیل هم‌راستا است. این هم‌راستایی از طریق عادی‌سازی جنگ و مشروعیت‌بخشی به آن با عناوینی چون «مداخله بشردوستانه»، «عملیات نجات» یا «حمایت از مردم» صورت‌بندی می‌شود و در نهایت به بی‌حس‌شدن مخاطب نسبت به هزینه‌های انسانی جنگ می‌انجامد. این گزاره یک ادعای انتزاعی نیست، بلکه برآیند الگویی است که در پوشش خبری و نحوه روایت‌پردازی این شبکه طی سه سال گذشته به‌طور مستمر قابل ردیابی بوده است. در این فرآیند، شبکه ابتدا مخاطب را به این جمع‌بندی می‌رساند که تغییر از درون و به‌دست مردم امکان‌پذیر نیست؛ در نتیجه، مخاطبی که در چنین بن‌بستی سرگردان و مستاصل شده، به‌سادگی می‌پذیرد که جنگ تنها گزینه پیش‌رو است.

اما نفوذ رسانه‌ای ایران اینترنشنال از کجا آغاز شده است؟ این نفوذ در خلا شکل نگرفته، بلکه محصول روندی است که در آن اعتماد عمومی به رسانه رسمی در ایران از بین رفته است. صداوسیما در این مسیر، از جایگاه یک رسانه ملیِ همه‌شمول فاصله گرفته و به نهادی با چارچوب فکری جبهه پایداری تقلیل یافته است؛ چارچوبی چنان محدود که حتی اصلاح‌طلبانی که خود را درون ساختار جمهوری اسلامی تعریف می‌کنند نیز در آن جایی ندارند، چه برسد به جامعه متکثر و رنگارنگ ایران. در نتیجه، بازتاب تنوع اجتماعی جای خود را به تثبیت یک روایت یکدست داده و پیچیدگی‌های جامعه به‌طور نظام‌مند حذف شده است. پیامد این تغییر، تنها در سطح محتوا باقی نمانده، بلکه در تجربه زیسته مخاطب نیز به‌وضوح قابل مشاهده است. از لحن تقابلی برنامه‌ها گرفته تا حذف چهره‌های فرهنگی و افت محسوس کیفیت تولیدات. 

حاصل این روند، شکل‌گیری شکافی عمیق است که در آن بخش قابل‌توجهی از جامعه، خود را در روایت رسمی بازنمایی‌شده نمی‌بیند؛ لحظه‌ای که فاصله میان روایت رسمی و تجربه زیسته مخاطب به‌صورت عریان آشکار می‌شود. مخاطبی که خود وقایعی چون «جنبش سبز» یا «زن، زندگی، آزادی» را تجربه کرده، به‌روشنی درمی‌یابد که چگونه واقعیت در صداوسیما وارونه بازنمایی می‌شود؛ شکافی که در نمونه‌هایی مانند پرونده «سپیده رشنو» به‌شکلی ملموس تثبیت شده است. در چنین شرایطی، مهاجرت مخاطب پیامدی ناگزیر است. با این حال، این مهاجرت می‌توانست به هر رسانه‌ای منتهی شود، چرا در نهایت به ایران اینترنشنال ختم شد؟

پاسخ را باید در سازوکاری جست‌وجو کرد که فراتر از «جذب مخاطب» عمل می‌کند و مستقیما به شکل‌دادن به ادراک او می‌انجامد. یکی از عناصر کلیدی این سازوکار، «تسلط بر زمان» است. پخش ۲۴ ساعته و حضور مداوم در لحظات بحرانی، این شبکه را به مرجع فوری تبدیل می‌کند. در چنین وضعیتی، مخاطب فرصت مقایسه روایت‌ها را از دست می‌دهد و به رسانه‌ای وابسته می‌شود که حس هم‌زمانی با واقعیت را برای او بازسازی می‌کند.

این الگو در سطح انتخاب و چینش تیترها نیز قابل مشاهده است. حتی در شرایطی که رویداد تعیین‌کننده‌ای در جریان نیست، چینش خبرها به‌گونه‌ای انجام می‌شود که تصویری مداوم از بحران، بن‌بست و نارضایتی بازتولید شودکه  از برجسته‌سازی «افزایش تمایل به مهاجرت» تا تاکید بر «گروگان‌گیری دوتابعیتی‌ها» یا «افزایش تلفات شهری». در چنین چیدمانی، خبرها نه تنها برای اطلاع‌رسانی، بلکه برای ساختن یک حال وهوای ادراکی مشخص کنار هم قرار می‌گیرند.

در کنار آن، «تغییر در زبان رسانه‌ای» قرار دارد. اینترنشنال با فاصله گرفتن از ادبیات رسمی و نزدیک شدن به زبان روزمره، در حالی که اغلب شبکه‌های خبری، همچنان به ادبیاتی رسمی، خشک و مبتنی بر زبان تخصصی کارشناسان پایبند مانده‌اند، در این شبکه حتی کارشناسان نیز با زبانی نزدیک به گفتار روزمره سخن می‌گویند. این جابه‌جایی در سطح زبان، نه‌تنها فاصله میان رسانه و مخاطب را کاهش می‌دهد، بلکه در شرایط بحرانی، امکان برقراری ارتباط سریع‌تر با مخاطب غیرسیاسی را نیز فراهم می‌کند؛ مخاطبی که در مواجهه با زبان پیچیده، از چرخه تحلیل کنار می‌رود اما در برابر زبان ساده، درگیر روایت می‌شود. فاصله میان مجری، کارشناس و مخاطب را کاهش می‌دهد. این زبان ساده، که مسائل پیچیده را در قالب دوگانه‌های سیاه و سفید بازسازی می‌کند، در ظاهر به فهم کمک می‌کند، اما در عمل به حذف لایه‌های پیچیده واقعیت و جهت‌دهی به درک مخاطب منجر می‌شود.

عنصر سوم، «جهت‌دهی به احساسات» است. در بسیاری از موقعیت‌ها، این شبکه صرفا خبر منتقل نمی‌کند، بلکه با انتخاب سوژه، لحن و نحوه روایت، احساساتی چون خشم، اضطراب و تنفر را تقویت می‌کند. در این فرآیند، احساس به‌تدریج جای تحلیل را می‌گیرد و مرز میان فهم و واکنش احساسی کمرنگ می‌شود.

در کنار این عوامل، «فرم و کیفیت ارائه» نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. استودیوهای مدرن، طراحی بصری حرفه‌ای، ریتم سریع اجرا و نوع حضور مجریان، پیش از هر ارزیابی محتوایی، حس اعتبار را در ذهن مخاطب شکل می‌دهد. در اینجا فرم فقط ظرف پیام نیست، بلکه بخشی از فرآیند اقناع است.

در سطحی عمیق‌تر، این فرم به سازوکاری برای «اقناع از طریق زیبایی‌شناسی» تبدیل می‌شود. بدن مجری، نوع پوشش و آرایش، همگی در کاهش فاصله روانی و ایجاد اعتماد سریع نقش دارند. در بسیاری از موارد، این عناصر به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که جذابیت بصری به بخشی از فرآیند جذب و نگه‌داشت مخاطب تبدیل شود؛ جایی که فرم نه‌تنها حامل پیام، بلکه خود بخشی از پیام است. در این مدل، مخاطب پیش از ورود به تحلیل محتوا، درگیر تجربه‌ای بصری می‌شود که اعتماد اولیه را شکل می‌دهد. این همان نقطه‌ای است که مرز میان خبر و سرگرمی کمرنگ می‌شود و منطق «اقتصاد توجه» جای منطق اطلاع‌رسانی را می‌گیرد. مجموع این عناصر، مدلی از رسانه را شکل می‌دهد که در آن خبر صرفا اطلاع نیست، بلکه ابزاری برای هدایت فهم مخاطب از واقعیت است.

اما این سازوکار در سطح محتوایی چگونه عمل می‌کند؟

پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» و هم‌زمان با توقف فعالیت تلویزیون منوتو، که کارویژه‌اش بازسازی چهره خاندان پهلوی و اسرائیل بود، ایران اینترنشنال به شکل معناداری تغییر جهت داد و به سمت همین میدان روایی حرکت کرد. در این دوره، الگوی ثابتی در این شبکه قابل تشخیص است که از یک‌سو برجسته‌سازی ایران به‌عنوان یک بازیگر بی‌ثبات‌کننده منطقه‌ای و برجسته‌سازی موفقیت‌های نظامی و اطلاعاتی اسرائیل؛ و انتخاب و تقویت خبرهایی که به تضعیف حکومت، افزایش فشارهای بین‌المللی و انزوای منطقه‌ای تهران مربوط می‌شوند. 

برآیند این سه خط، شکل‌گیری یک جهت‌گیری ادراکی مشخص است؛ جهتی که در آن، مخاطب به‌تدریج به این جمع‌بندی سوق داده می‌شود که توازن قوا به‌طور معناداری به ضرر جمهوری اسلامی تغییر کرده و این نظام در موقعیتی قرار گرفته که می‌توان آن را در «آستانه ضربه نهایی» تصور کرد؛ برداشتی که نه از یک گزاره صریح، بلکه از تکرار و هم‌افزایی همین خطوط روایی شکل می‌گیرد.

این الگو در سطح بازتعریف هویت نیز ادامه پیدا می‌کند. در پوشش‌هایی مانند جام جهانی ۲۰۲۲، تیم ملی فوتبال ایران نه به‌عنوان نماینده یک ملت، بلکه به‌عنوان «تیم جمهوری اسلامی» بازنمایی می‌شود. در نتیجه، تمایز میان «ایران» و «جمهوری اسلامی» از یک تحلیل، به یک پیش‌فرض ادراکی تبدیل می‌شود. این بازتعریف، در سطحی عمیق‌تر به روایت‌هایی می‌رسد که در آن، جمهوری اسلامی نه یک نظام برآمده از بستر تاریخی ایران، بلکه ساختاری «بیگانه» و «تحمیلی» تصویر می‌شود. چنین صورتی‌بندی‌ای، برای مخاطبی که از وضعیت موجود ناراضی است، امکان فاصله‌گذاری کامل هویتی را فراهم می‌کند و او را از مواجهه با پیچیدگی‌ها و نقش تاریخی خود در این وضعیت رها می‌سازد و یک «دیگری» می‌سازد که تحمیل شده است.

هم‌زمان، بازسازی گذشته در قالب نوستالژی نیز به‌طور مداوم تکرار می‌شود؛ جایی که دوره پهلوی به‌عنوان گذشته‌ای مطلوب بازنمایی شده و حال، به‌عنوان وضعیتی بن‌بست تصویر می‌شود. در این چارچوب، افق‌های ممکن برای آینده محدود می‌شوند و برخی گزینه‌ها به‌تدریج به‌عنوان تنها مسیر قابل تصور برجسته می‌شوند.

مجموع این عناصر، منظومه‌ای از روایت‌های به‌هم‌پیوسته می‌سازد که در آن جمهوری اسلامی منفصل از ایران، بحران دائمی در لحظه، گذشته‌ای مطلوب، آینده‌ای محدود و کنش‌هایی هدایت‌شده است. این همان چیزی است که می‌توان آن را «مهندسی ادراک» نامید. 

این منطق در نحوه پوشش اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز به‌روشنی قابل ردیابی است. از روز یازدهم اعتراضات، در فاصله ۱۶ تا ۲۳ دی‌ماه، مرور تیترها و چینش خبرها نشان می‌دهد که اعتراضاتی با خاستگاه مطالبات اقتصادی، به‌تدریج در چارچوبی بازنمایی می‌شوند که نقش فراخوان‌های رضا پهلوی را پررنگ‌تر از سایر عوامل جلوه می‌دهد. تکرار هدفمند عباراتی مانند «در پی فراخوان»، «با دعوت پهلوی» یا «پاسخ مردم به فراخوان»، در کنار به‌کارگیری تعابیری چون «انقلاب ملی ایرانیان» و «خیزش ملی»، به شکل‌گیری روایتی منجر می‌شود که در آن یک پدیده پیچیده اجتماعی، به یک کنش سیاسی مشخص تقلیل می‌یابد.

در امتداد همین خط، تلاش‌هایی نیز برای ایجاد پیوند مستقیم میان بدنه نظامی و یک آلترناتیو سیاسی صورت گرفت. معرفی و تبلیغ یک QR code که از طریق آن نظامیان ناراضی می‌توانستند با رضا پهلوی اعلام بیعت کنند و آبا انتشار اخبار خلاف واقعیت از پیوستن ۵۰ هزار نیروی نظامی به رضا پهلوی مخاطب را مطمئن کرد که خبری از سرکوب اعتراض نیست.

این الگو صرفا در سطح واژگان متوقف نمی‌ماند. هم‌زمان با گسترش اعتراضات و قطع گسترده اینترنت، در شرایطی که از شب ۱۸ دی‌ماه گزارش‌های متعددی از سرکوب خونین منتشر می‌شد، اینترنشنال با سانسور این اخبار و تمرکز بر «گسترش» و «تداوم» اعتراضات «میلیونی»، درک مخاطب از واقعیت را مختل می‌کند و هم‌زمان با پایین نشان‌دادن ریسک حضور خیابانی، مخاطب را به تداوم حضور در اعتراضات ترغیب می‌کند. در همین بازه، فراخوان‌های پی‌درپی رضا پهلوی با پوشش گسترده بازنشر می‌شد؛ فراخوان‌هایی که از «ریزش گسترده نیروهای نظامی» سخن می‌گویند و مخاطب را به تداوم حضور در خیابان و حتی تسخیر مراکز حکومتی فرامی‌خواند. در چنین شرایطی، رسانه از بازنمایی صرف واقعیت عبور کرده و به مرز مداخله در آن نزدیک می‌شود؛ جایی که برجسته‌سازی یک روایت خاص و کمرنگ‌کردن هزینه‌های آن، به‌طور مستقیم در جهت‌دهی به کنش مخاطب نقش ایفا می‌کند.

در این چارچوب، رضا پهلوی نه فقط به‌عنوان یکی از گزینه‌های سیاسی، بلکه به‌عنوان تنها مسیر قابل تصور برای عبور از وضعیت موجود برجسته می‌شود. در شرایطی که افق‌های آینده تیره و نامشخص تصویر می‌شوند، بازگشت به گذشته‌ای بازسازی‌شده، به گزینه‌ای در دسترس و قابل فهم برای مخاطب تبدیل می‌شود.

اما از ۲۳ دی‌ماه، در یک چرخش رسانه‌ای چشمگیر، همان رسانه‌ای که تا روز پیش هیچ گزارشی از سرکوب خونین منتشر نکرده بود، ناگهان بیانیه‌ای صادر می‌کند و از «کشتار ۱۲ هزار شهروند ایرانی» در جریان اعتراضات سخن می‌گوید. این رقم در ۶ بهمن به ۳۶ هزار و ۵۰۰ نفر افزایش می‌یابد، اما به‌یکباره در ۱۳ بهمن همین تلویزیون اعلام می‌کند که اسامی ۱۱۴۱ نفر را در وب‌سایت خود منتشر کرده و فهرستی شامل ۶ هزار نفر دیگر در اختیار دارد که هنوز در مرحله بررسی و تأیید قرار نگرفته‌اند.

در پوشش ایران اینترنشنال، با یک ناهماهنگی ساده آماری مواجه نیستیم، بلکه با یک نظام روایی چندلایه روبه‌رو هستیم؛ نظامی که در آن اعداد بزرگ نه برای ثبت و سنجش دقیق واقعیت، بلکه به‌عنوان ابزار تحریک عاطفی و برانگیختن خشم عمومی به‌کار گرفته می‌شوند. در این چارچوب، ارقام از کارکرد اطلاع‌رسانی فاصله می‌گیرند و به ابزاری برای شکل‌دهی به ادراک مخاطب بدل می‌شوند. طیفی از «کشتار در مقیاس حداکثری» که از داده‌های مستند چند هزار نفری آغاز می‌شود و تا برآوردهای ده‌ها هزار نفری امتداد می‌یابد، بی‌آنکه این سطوح مختلف در یک چارچوب روش‌شناختی منسجم به یکدیگر متصل شوند.

معنای این اعداد زمانی روشن‌تر می‌شود که در کنار داده‌های خبرگزاری هرانا قرار گیرد. این رسانه در ۱ بهمن، آمار کشته‌شدگان تأییدشده را ۴۵۱۹ نفر اعلام می‌کند؛ در ۱۳ بهمن این رقم به ۷۰۰۵ نفر می‌رسد و در ۱۹ بهمن ۷۰۰۷ کشته ثبت می‌شود. در گزارش جامع «زمستان سرخ» که جمع‌بندی ۵۰ روزه این رویدادهاست و در ۴ اسفند منتشر شده، عدد نهایی کشته‌شدگان تأییدشده ۷۰۰۷ نفر اعلام می‌شود و اعلام می‌شود ۱۱ هزار و ۷۴۴ پرونده دیگر همچنان در حال بررسی بوده و در این جمع‌بندی لحاظ نشده‌اند.

اگرچه در وقوع کشتاری گسترده در اعتراضات دی‌ماه تردیدی نیست، اما مقایسه این دو الگوی پوشش نشان می‌دهد که هرانا در پی ثبت دقیق و مرحله‌به‌مرحله آمار است، در حالی که ایران اینترنشنال از اعداد به‌عنوان ابزاری برای برانگیختن احساسات و تحریک مخاطب بهره می‌گیرد.

این اعداد تنها واقعیت را توصیف نمی‌کنند، بلکه به‌تدریج وضعیت ادراکی جامعه را می‌سازند. جامعه‌ای که پیش‌تر در انتظار فروپاشی قریب‌الوقوع قرار داده شده بود، در مواجهه با روایت «خشونت افسارگسیخته» به‌سوی استیصال سوق داده می‌شود. رویایی که به او فروخته شده بود، جای خود را به یاس می‌دهد و مخاطب به این جمع‌بندی می‌رسد که توان تغییر ندارد. در چنین نقطه‌ای، ایده «عبور از جمهوری اسلامی به هر قیمتی» مطرح می‌شود؛ ایده‌ای که از هزینه‌ها و پیامدهای آن چشم‌پوشی می‌کند.

در ادامه این مسیر، مخاطب مستاصل به این باور هدایت می‌شود که بدون کمک بیرونی امکان تغییر وجود ندارد. جنگ، از یک واقعیت پرهزینه، به‌تدریج در قالب یک «روایت نجات» بازتعریف می‌شود و اسرائیل و امریکا در این چارچوب به‌عنوان منجی به مخاطب عرضه می‌شوند. در این صورت‌بندی، کنش نظامی با واژگانی مانند «مداخله بشردوستانه» یا «عملیات نجات» بازتعریف می‌شود و به‌مرور به‌عنوان راهی مشروع برای عبور از وضعیت موجود جا می‌افتد. جامعه‌ای که پیش‌تر در معرض روایت‌های مداوم از بحران و بن‌بست قرار گرفته، در برابر چنین چارچوبی به‌مراتب آسیب‌پذیرتر است و آمادگی بیشتری برای پذیرش آن پیدا می‌کند. در این نقطه است که پیوند میان مهندسی ادراک و اهداف بیرونی آشکار می‌شود.

این منطق در پوشش جنگ نیز قابل مشاهده است. در برخی روایت‌ها، تلاش می‌شود اهداف نظامی در دل فضاهای غیرنظامی بازتعریف شوند یا زیرساخت‌های اقتصادی در قالب اهداف مشروع صورت‌بندی شوند. در این فرآیند، پیامدهای انسانی به حاشیه رانده شده و تمرکز بر کارکردهای ادعایی اهداف قرار می‌گیرد. نتیجه، جابه‌جایی تمرکز از «هزینه‌های واقعی جنگ» به «توجیه آن» است.

این جهت‌گیری در سطح واژگان نیز قابل ردیابی است. در برخی روایت‌ها، حملات آمریکا و اسرائیل با تعابیری چون «عملیات نقطه‌زنی» یا «اقدام هدفمند» توصیف می‌شوند، در حالی که واکنش‌های ایران با عباراتی مانند «موشک‌پرانی جمهوری اسلامی» بازنمایی می‌شود. این دوگانه زبانی، به‌طور ضمنی یکی را کنشی دقیق و مشروع و دیگری را واکنشی بی‌قاعده و تهدیدآمیز صورت‌بندی می‌کند.

در امتداد همین منطق، نوعی تفکیک ضمنی میان قربانیان نیز شکل می‌گیرد؛ جایی که کشته‌شدگان اعتراضات به‌عنوان «مردم» و قربانیان جنگ به‌عنوان «وابستگان حکومت» بازنمایی می‌شوند. این دوگانه، همدردی را گزینشی کرده و مرزهای اخلاقی مواجهه با خشونت را جابه‌جا می‌کند.

در برخی روایت‌ها، تلاش می‌شود اهداف نظامی در دل فضاهای غیرنظامی بازتعریف شوند؛ برای مثال، با طرح این ادعا که حمله به مناطق مسکونی به‌دلیل برگزاری جلسات یا فعالیت‌های امنیتی در این فضاها صورت گرفته است. این نوع صورت‌بندی، به‌طور ضمنی امکان توجیه حملات را در ذهن مخاطب فراهم می‌کند، بی‌آنکه پیامدهای انسانی آن به همان میزان برجسته شود. الگویی که پیش‌تر در روایت‌سازی جنگ‌ غزه نیز مشاهده شده است.

همین منطق در مواجهه با زیرساخت‌های اقتصادی نیز تکرار می‌شود. در برخی پوشش‌ها، تأکید بر پیوند  مجموعه‌هایی مانند صنایع فولاد، پتروشیمی، داروسازی، نفت، گاز، الکترونیک و غیره با ساختارهای نظامی، به چارچوب غالب تبدیل می‌شود؛ چارچوبی که در آن، حمله به چنین اهدافی نه‌تنها قابل توجیه، بلکه ضروری برای «نجات» بازنمایی می‌شود. در مقابل، پیامدهای واقعی این حملات، از جمله نقش این صنایع در تولید ملی، زنجیره‌های صنعتی و اشتغال گسترده، به حاشیه رانده می‌شود. نتیجه، جابه‌جایی آگاهانه تمرکز از «هزینه‌های واقعی جنگ» به «کارکردهای ادعایی اهداف» است.

این منطق در سطح زیرساخت‌های شهری نیز قابل مشاهده است. برای نمونه، در پوشش مربوط به حمله به پل بی‌لقان کرج، پلی که هنوز افتتاح نشده است، در اینترنشنال در قالب مسیری با کارکرد نظامی بازتعریف شد. این تفاوت در قاب‌بندی، تنها اختلاف در جزئیات نیست، بلکه به شکل‌گیری دو درک کاملا متفاوت از یک رویداد واحد منجر می‌شود. یکی مبتنی بر پیامد انسانی، و دیگری مبتنی بر توجیه نظامی.

در نتیجه این نوع صورت‌بندی، برای بخشی از مخاطبان این تصور شکل می‌گیرد که هدف حملات، نه «ایران» بلکه «جمهوری اسلامی» است؛ تفکیکی که در عمل، پیامدهای انسانی و ملی جنگ را به حاشیه می‌راند و امکان پذیرش آن را افزایش می‌دهد.

در مجموع، آنچه شکل می‌گیرد، روایتی است که در آن جنگ نه به‌عنوان یک واقعیت پیچیده، پرهزینه و چندلایه، بلکه به‌عنوان فرآیندی قابل توجیه و حتی ضروری بازنمایی می‌شود. این روایت از طریق انتخاب واژگان، حذف یا کمرنگ‌سازی برخی ابعاد و برجسته‌سازی هدفمند برخی دیگر ساخته می‌شود. در اینجا، فریم‌بندی رسانه‌ای به ابزار مستقیم هدایت قضاوت مخاطب تبدیل می‌شود؛ ابزاری که می‌تواند مرز میان واقعیت و روایت را جابه‌جا کند و جنگ را از یک فاجعه انسانی، به یک «ضرورت قابل پذیرش» تبدیل کند.

اما این چارچوب تا زمانی کار می‌کند که در سطح روایت باقی بماند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این روایت با واقعیت برخورد می‌کند.

با آغاز جنگ، نه فروپاشی سریع رخ داد و نه آن «ضربه نهایی» محقق شد. جنگ وارد هفته‌های بعدی شد و ظرفیت‌هایی از سوی ایران آشکار شد که پیش‌تر در این روایت یا نادیده گرفته شده بودند یا به‌صورت کاریکاتوری بازنمایی می‌شدند. در بسیاری از برنامه‌های اینترنشنال، توان نظامی جمهوری اسلامی به سخره گرفته می‌شد و حتی موشک‌های ایرانی با عناوینی تحقیرآمیز توصیف می‌شدند. اما در عمل، تداوم شلیک موشک‌ها، نمایش زیرساخت‌های نظامی و استمرار درگیری، برای بخشی از مخاطبان به تجربه‌ای غافلگیرکننده تبدیل شد.

این شکاف میان روایت و واقعیت، به تغییر در صورت‌بندی رسانه‌ای نیز انجامید. جایی که پیش‌تر بر ناتوانی کامل تاکید می‌شد، اکنون تلاش می‌شود این ظرفیت‌ها به‌گونه‌ای دیگر بازتعریف شوند؛ برای مثال با این ادعا که این توان نظامی به بهای تخریب منابع کشور و محیط زیست به‌دست آمده است. این تغییر، نشان می‌دهد که روایت ثابت نیست، بلکه خود را با واقعیت تطبیق می‌دهد، بدون آنکه چارچوب اصلی خود را کنار بگذارد.

در سطحی دیگر، همین الگو در مواجهه با اقدامات راهبردی نیز دیده می‌شود. مواردی چون بستن تنگه هرمز که پیش‌تر به‌عنوان «غیرممکن» یا «فاقد توان اجرا» معرفی می‌شدند، در عمل به وقوع می‌پیوندند و شکاف میان پیش‌بینی و واقعیت برای مخاطب آشکار می‌شود. این شکاف، نه‌تنها اعتماد به روایت را متزلزل می‌کند، بلکه نشان می‌دهد که تصویر ارائه‌شده از توازن قوا، تا چه اندازه تقلیل‌یافته بوده است.

در روز چهلم جنگ، جایی که مخاطب به این جمع‌بندی می‌رسد که تخریب زیرساخت‌ها به‌طور مستقیم زندگی روزمره او را هدف گرفته و نشانه‌ای از فروپاشی زیست عادی است، یک چرخش معنادار در روایت اینترنشنال رخ می‌دهد. رسانه‌ای که تا پیش از آن، تخریب زیرساخت‌ها را در چارچوب «تضعیف حکومت» موجه‌سازی می‌کرد، ناگهان با لحنی انتقادی به پیامدهای همین تخریب‌ها می‌پردازد.
با این حال، در این بازتعریف نیز ساختار اصلی روایت تغییری نمی‌کند. همچنان جمهوری اسلامی به‌عنوان مقصر اصلی معرفی می‌شود، حتی در مواردی در کنار آمریکا، و عاملیت اسرائیل در این تخریب‌ها به‌طور کامل از روایت حذف می‌شود؛ حذفی که خود بخشی از همان فرآیند هدایت ادراک است.

آنچه در اینجا آشکار می‌شود، نه یک تناقض ساده رسانه‌ای، بلکه انعطاف‌پذیری یک سازوکار ثابت است؛ سازوکاری که واقعیت را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که باید دیده شود بازآرایی می‌کند. در این منطق، تغییر روایت نه به معنای اصلاح، بلکه بخشی از همان فرآیند اقناع است. مخاطب در هر مرحله با روایتی مواجه می‌شود که با وضعیت جدید تطبیق یافته، اما همچنان او را به همان نتیجه از پیش تعیین‌شده هدایت می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که مرز میان بازنمایی واقعیت و ساختن آن از میان برداشته می‌شود؛ جایی که رسانه دیگر فقط خبر نمی‌دهد، بلکه افق فهم مخاطب از جهان را تنظیم می‌کند.

مطالب دیگر
افول مرجعیت صدا و سیما

از انحصار تا انصراف؛ مسیر افول مرجعیت صدا و سیما

مرجعیت رسانه‌ای بیش از آنکه به قدرت فنی یا گستره پوشش وابسته باشد، بر اعتماد مخاطب استوار است. صدا و سیما، با اتخاذ سیاست‌هایی که به محدودسازی صداها و یک‌سویه شدن روایت‌ها انجامیده، این سرمایه را به‌تدریج از دست داده و زمینه را برای انتقال مرجعیت به رسانه‌های دیگر فراهم

از خبر تا جنگ؛ چگونه اینترنشنال ادراک مخاطب را مهندسی می‌کند

با تحول فناوری، رقابت رسانه‌ها از سطح انتقال خبر فراتر رفته و به میدان شکل‌دادن به ادراک مخاطب از واقعیت رسیده است. در این میدان، مسئله دیگر فقط سرعت یا دقت نیست، بلکه نحوه قاب‌بندی، برجسته‌سازی و در نهایت بازسازی واقعیت است. رسانه امروز تنها روایتگر نیست؛ در بسیاری موارد،

جامعه کوتاه‌ مدت؛ بن‌بست مشترک حکومت و اپوزیسیون

جامعه کوتاه‌ مدت؛ بن‌بست مشترک حکومت و اپوزیسیون

نظریه «جامعه کوتاه‌مدت» همایون کاتوزیان فقط توضیحی برای گذشته نیست؛ این نظریه امروز ایران را عریان می‌کند. جایی که حکومت با خشونت آینده را قربانی بقا می‌کند و بخشی از اپوزیسیون، با اخلاق فوریت و حذف، همان الگوی انقلابی را بازتولید می‌کند که مدعی نفی آن است. بحران امروز ایران

بدلِ جعلی مردم‌سالاری

زبان دموکراسی در ایران امروز، گاه آن‌قدر تکرار می‌شود که معنا از دست می‌رود. برخی واژه‌ها چون «انتخابات»، «حق تعیین سرنوشت» یا «گذار»، دیگر نه حامل محتوا، بلکه نقاب‌هایی برای قدرت‌اند. در پسِ این واژگان، گاه همان نظم آشنای سلسله‌مراتبی ایستاده؛ با چهره‌ای تازه، اما با همان شوق قدیمی برای