صدا و سیما نهتنها بخشی بزرگی از مخاطبان خود را از دست داده، بلکه مرجعیت رسانهای خود را نیز واگذار کرده است. تغییرات در مدیریت و سیاستگذاری رسانه ملی ایران، این نهاد را بهطور محسوسی بهسوی گفتمانهای محافظهکارانهتر سوق داده است. حضور چهرههایی مانند وحید جلیلی در سطوح تصمیمگیری، با پیوندهای مشخص به شبکههایی چون قرارگاه عمار، در عمل رسانه ملی را به رسانهای همسو با جریان اصولگرایان تندرو تبدیل کرده و سیاستهای محتوایی آن را در چارچوبی سیاسی و ایدئولوژیک تثبیت کرده است. این روند از سال ۱۳۸۸ آغاز شد و در دوران «عبدالعلی علیعسگری» و «پیمان جبلی» به اوج رسید؛ بهگونهای که رسانهای که پیش از آن نیز از تنوع دیدگاهها فاصله داشت، بهتدریج به فضایی محدود شد که جز پایدارچیان و چارچوب فکری آنها، صدای دیگری در آن مجال بروز پیدا نمیکند. این محدودسازی، خود را در تولیدات خبری، سیاسی و سرگرمی نیز بهروشنی نشان میدهد.
این جهتگیری نهتنها در سطح سیاستگذاری کلان، بلکه در سطح محتوا و بازنمایی نیز خود را بهوضوح نشان داده است. در حوزه تولیدات سرگرمی، بهویژه در سریالها و برنامههای تلویزیونی، الگوهای تکرارشوندهای قابل مشاهده است که میتوان آنها را در چارچوب «کدگذاری ایدئولوژیک شخصیتها» تحلیل کرد. در این الگوها، شخصیتهای مثبت اغلب با نشانههایی چون پایبندی به ارزشهای دینی، سبک زندگی همسو با هنجارهای مورد نظر آن جریان و حتی انتخاب نامهایی با بار مذهبی بازنمایی میشوند؛ در مقابل، شخصیتهای منفی با سبکهای زیست متفاوت، پوشش غیرهمسو یا نشانههای فرهنگی دیگر تعریف میشوند. چنین الگوی بازنمایی، در طول زمان به شکلگیری نوعی دوگانهسازی هویتی در ذهن مخاطب میانجامد؛ جایی که برخی نشانهها بهطور ضمنی با «مثبت» و برخی دیگر با «منفی» پیوند میخورند. حاصل این روند، نه فقط سادهسازی، بلکه تقلیل واقعیت اجتماعی به الگویی جهتدار و قابل پیشبینی است.
همزمان، کاهش حضور چهرههای شناختهشده در تولیدات تلویزیونی به یکی از نشانههای مهم تغییر در فضای حرفهای این رسانه تبدیل شده است. فاصله گرفتن یا حذف مجریان و هنرمندان محبوب، در بسیاری از موارد نه یک روند طبیعی، بلکه نتیجه تنگنظری مدیریتی و عدم تطابق سبک زندگی یا مواضع آنها با استانداردهای مورد نظر مدیران بوده است؛ از انتشار یک تصویر بدون حجاب گرفته تا فعالیتهای اجتماعی یا حتی حمایت از جریانهای سیاسی رقیب در انتخابات درون جمهوری اسلامی. این روند، در مجموع به تضعیف پیوند میان تلویزیون و مخاطبانش انجامیده است. رسانهای که چهرههای مرجع خود را از دست میدهد، در عمل بخشی از سرمایه نمادینش را نیز واگذار میکند. یکی از گویاترین و نمادینترین نمونههای این رویکرد، ماجرای عادل فردوسیپور بود؛ جایی که گفتوگوی او با محمدجواد ظریف، وزیر خارجه وقت، حتی پیش از پخش نیز از خطوط قرمز مدیران عبور تلقی شد.
توقف برنامه «نود» و حذف عادل فردوسیپور از آنتن تلویزیون، یکی از صریحترین نشانههای این مسیر بود. برنامهای که نزدیک به دو دهه از پرمخاطبترین تولیدات تلویزیون بهشمار میرفت، با تغییر مدیریت در شبکه سه و در دوره مدیریت علی فروغی کنار گذاشته شد. این تصمیم بهسرعت به نمادی از تقدم اراده مدیریتی بر خواست مخاطب تبدیل شد. این اتفاق، فقط حذف یک برنامه ورزشی نبود، بلکه نشانهای از کاهش تحمل نسبت به چهرههای رسانهای مستقل و صداهای متفاوت بود و بهطور مستقیم اعتماد مخاطب را هدف قرار داد.
در حوزه خبر و تحلیل نیز همین محدودسازی بهوضوح بازتولید شده است. چارچوب خبری غالب در صدا و سیما در محدودهای همسو با دیدگاههای حاکم تعریف میشود و تنوع دیدگاهها در آن بهشدت محدود است. از نوع پوشش مجریان تا تیتر اخبار و گزارشها، همهچیز در راستای اهداف جریان اصولگرایی تنظیم میشود. این چارچوب چنان تنگ شده که حتی اصلاحطلبانی که خود را درونساختار جمهوری اسلامی تعریف میکنند نیز در آن جایی ندارند، چه رسد به جامعه رنگارنگ ایران. در چنین فضایی، امکان شکلگیری گفتوگوی واقعی از میان میرود و رسانه، بهجای محل مواجهه دیدگاهها، به تریبونی یکسویه بدل میشود.
این چارچوب، بهصورت مزورانه، یعنی با کارکردی موقتی و ابزاری، در دورههای بحران دچار تغییر میشود. در مقاطع التهاب اجتماعی، همان مدیرانی که پیشتر بر محدودیتها اصرار داشتند، بهطور موقت از آن عبور میکنند و به تولید برنامههایی خارج از چارچوب معمول تن میدهند؛ از حضور زنانی با پوشش عرف جامعه که پیشتر نادیده گرفته میشدند، تا دعوت از چهرههایی از جریانهای سیاسی دیگر که پیش از آن جایی در این رسانه نداشتند. این تغییرات، اگرچه در ظاهر نشانهای از گشایش تلقی میشود، اما مخاطب بهمرور دریافته است که چنین چرخشهایی صرفا کارکردی مقطعی برای عبور از بحران دارند و پس از آن، رسانه بار دیگر به همان الگوی محدودکننده پیشین بازمیگردد.
پوشش اعتراضات در سالهای اخیر، این شکاف را بهروشنی عیان کرده است. در روایت مسلط صدا و سیما، تأکید بر نقش عوامل خارجی و امنیتی جای پرداخت مستقل به مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را گرفته است. همزمان، پخش اعترافات بازداشتشدگان را میتوان نقطه اوج این روند دانست؛ لحظهای که فاصله میان روایت رسمی و تجربه زیسته مخاطب به شکلی عریان آشکار شد. مخاطبی که خود شاهد وقایعی چون «جنبش سبز»، «آبان ۹۸» یا «زن، زندگی، آزادی» بوده، بهوضوح میبیند که چگونه واقعیت در صدا و سیما وارونه میشود؛ شکافی که در نمونههایی مانند پرونده «سپیده رشنو» به شکل ملموستری تجربه شده است. اینجا دیگر مسئله صرفا اختلاف روایت نیست؛ مسئله، فروپاشی اعتبار رسانه است. مخاطبی که تجربه زیستهاش با آنچه میبیند همخوانی ندارد، نهتنها روایت را نمیپذیرد، بلکه به نیت پشت آن نیز بیاعتماد میشود.
در برنامههای گفتوگومحور نیز این تغییر بهروشنی در لحن و رویکرد قابل مشاهده است. گفتوگوهای تحلیلی و چندلایه جای خود را به موضعگیریهای تند و قطعی دادهاند؛ تغییری که به تقویت فضای دوقطبی و کاهش پیچیدگی در بازنمایی مسائل اجتماعی انجامیده است. رسانهای که از گفتوگو فاصله میگیرد، عملا از یکی از مهمترین کارکردهای خود صرفنظر میکند.
مجموع این تحولات را میتوان در یک مفهوم خلاصه کرد، گسست اعتماد. هنگامی که رسانه نه تنوع دیدگاهها را بازتاب میدهد، نه تجربه زیسته مخاطب را نمایندگی میکند و نه در روایت بحرانها امکان فهم چندلایه را فراهم میآورد، رابطهاش با مخاطب دچار اختلال میشود. این اختلال بهتدریج به فاصلهگیری و در نهایت به ترک رسانه میانجامد. آنچه از دست رفته، صرفا مخاطب نیست؛ مرجعیت است.
در چنین شرایطی، مهاجرت مخاطب نه یک انتخاب، بلکه پیامدی اجتنابناپذیر است. بخشی از این مهاجرت در حوزه سرگرمی رخ داده است؛ جایی که مخاطبی که دیگر در تلویزیون داخلی امکان تماشای روایتهای متنوع را نمییابد، به شبکههایی چون «جم» روی آورده است. این شبکه با تمرکز بر سریالهایی که عمدتا بر الگوهای تکرارشونده روابط عشقی، بهویژه روابط مثلثی، بنا شدهاند، نهتنها خلا سرگرمی را پر کرده، بلکه بهتدریج نوعی بازنمایی خاص از روابط انسانی را تثبیت کرده است؛ بازنماییای که آثار آن را میتوان در تغییر برخی الگوهای رفتاری و تضعیف چارچوبهای خانواده در جامعه مشاهده کرد.
در سطحی دیگر، مخاطب برنامههای سرگرمی و سبک زندگی به سوی شبکه «منوتو» مهاجرت کرده است؛ رسانهای که در قالب برنامههای سرگرمکننده، نوعی نوستالژیسازی از دوران پهلوی را پیش میبرد و از خلال همین بازنمایی، به شکلگیری گرایش مثبت در بخشی از مخاطبان نسبت به خاندان پهلوی دامن زده است.
در نهایت، در حوزه خبر، بخشی از مخاطبان به شبکههای فارسیزبان خارج از کشور، بهویژه «ایران اینترنشنال»، روی آوردهاند؛ رسانهای که با چارچوببندیای همسو با اهداف دولت اسرائیل عمل کرده و پیامدهای این جهتگیری را میتوان در نحوه مواجهه افکار عمومی با تحولات یک سال گذشته و بهویژه در دو جنگ اخیر مشاهده کرد. این جابهجاییها، صرفا تغییر در الگوی مصرف رسانه نیست، بلکه نشانهای از انتقال مرجعیت است؛ انتقالی که ریشه آن نه در قدرت رسانههای بیرونی، بلکه در ضعف ساختاری رسانه داخلی است.
در تجمعات اخیر در تهران، حامیان حکومت با سر دادن شعار «سیدمجید نقطهزن، اینترنشنال را بزن» نشان دادند که خود نیز بهخوبی دریافتهاند بخش قابلتوجهی از افکار عمومی جامعه از دسترس رسانه داخلی خارج شده و در اختیار این شبکه قرار گرفته است. با این حال، پاسخ به این وضعیت همچنان در چارچوبی قهری تعریف میشود؛ چارچوبی که بهجای بازنگری در عملکرد رسانه داخلی، بر حذف و برخورد با رقیب متمرکز است. انتشار نام ۴۰۰ نفر از افرادی که بهگفته قوه قضاییه با این رسانه همکاری داشتهاند و اعلام مصادره اموال آنان، نمونهای از همین رویکرد است. در چنین شرایطی، اگر قرار بر صدور حکم و برخورد باشد، پیش از هر چیز باید متوجه مدیران صدا و سیما باشد؛ نهادی که در سالهای اخیر با صرف منابع گسترده و استفاده از ثروت عمومی، نهتنها نتوانسته جایگاه صدا و سیما را بهعنوان یک رسانه همهشمول حفظ کند، بلکه آن را به رسانهای تقلیل داده که عملا نمایندگی یک جریان خاص را بر عهده گرفته است.
تا زمانی که این چرخه اصلاح نشود، هر تلاش برای مهار پیامدها، بدون توجه به علل، بینتیجه خواهد ماند. مسئله، پیش از آنکه بیرونی باشد، درون ساختار رسانهای ایران شکل گرفته است. بازسازی این وضعیت تنها از مسیر بازگشت به تنوع، پذیرش چندصدایی و بازتعریف رابطه با مخاطب ممکن است؛ مسیری که بدون تغییرات جدی در سیاستگذاری و مدیریت رسانه ملی محقق نخواهد شد. این بازسازی، در عمل دو مسیر مکمل را پیش رو دارد؛ نخست، بازگشت صدا و سیما به جایگاه خود بهعنوان یک رسانه ملی به معنای واقعی، رسانهای که صدای همه ایرانیان باشد، نه تریبون یک جریان سیاسی خاص. دوم، فراهم شدن امکان شکلگیری و فعالیت رسانههای خصوصی و مستقل در داخل ایران، بهگونهای که رقابت رسانهای واقعی شکل بگیرد و مرجعیت خبری و تحلیلی بار دیگر در درون کشور بازتولید شود.